زن
مردی ثروتمند یا زیبا
یا حتی شاعر نمی خواهد
او مردی می خواهد
که چشمانش را بفهمد
آن گاه که اندوهگین شد
با دستش به
سینه اش اشاره کند
و بگوید: اینجا سرزمین توست
کاش میشد خنده را تدریس کرد
کارگاه خوشدلی تاسیس کرد
کاش میشد عشق را تعیلم داد
نا امیدان را امید و بیم داد
کاش می شد دشمنی را سر برید
دوستی را مثل شربتی سر کشید
کاش می شد پشت پا زد به غرور
دور شد از خودپسندی ،دور دور
ـانسان گاهی لحظههایی را پشت سر میگذارد که بعدها ،
وقتی به یاد بیاورد از تابآوری خودش تعجب میکند .
گمشده ایم میان افکاری که لحظه به لحظه درون مردابشان مارا دفن میکنند
بدون اینکه خودمان باخبر باشیم . .