شادی؛
چه کسی میتواند راجعبه چیزی بنویسد و آن را توصیف کند که درکی از آن ندارد؟
اما آدمی همه چیز را تجربه میکند؛ چه شادی باشد و چه مرگ.
از دید من، شادی میتواند همان پرتوی نوری باشد که هر صبح از پنجرهٔ اتاق میآید و غبار را در آغوش میگیرد.
یا میتواند گلی کوچک باشد که از میان آوار رشد کرده.
شادی، ابریست که به تو لبخند میزند.
شادی، لحظهایست که میخندی و گوشهی چشمانت، مانند دستان پر مهر مادربزرگ، چروک میشود.
شادی یک قطرهٔ کوچک آب در دریایی بزرگ است. شاید اولش متوجه آن نشوی، اما زمانی که دریا خشک شود -و چه بسا که روزی خشک شود - آن قطرهٔ آب چنان بزرگ به نظر میرسد که گویا میتواند جهان را سیراب کند.
-------
Y/R
1405/4/26
هدایت شده از نغمهٔ بیزمان
و غم ، چون سنگی ، مرا در سراشیبِ یک دره دنبال میکند .
هدایت شده از Paradox 𓂀
+این آخرین بار است...؟!
_آخرین بار...؟
دیدگانت آنقدر باز میمانند، که قطاری از واگنهایِ تکراریِ روزگار و آدمکهایِ خاطرهسازش را یکی پس از دیگری،
وِداع گویی دوستِ من...
او تنها میخواهد به آدمی چند چیز را بفهماند،
اینکه هیچ چیزِ دنیایش حَتمی نیست...!
اینکه ماهیگیرانِ خستهیِ دریایِ احتمال مجبور به صید هستند، اینکه شکارِ تو به اندازهیِ طعمهات خواهد بود...
و اینکه آسمان... او زندهاست...!
+...برای شکارِ او... تو چه طعمهای حاضری قربانی کنی؟!
_من...؟!
_او میکِشَد قلاب را...!
#سیرِجریانِسیلِسرِمنِدیوانه