دردا به مرور زمان خوب میشن و تنها چیزی
که ممکنه بعدها اذیتت کنه اینه که دیگه به
هیچ آدمی توی زندگیت نمیتونی اعتماد کنی،
دوست داشتن و علاقه نشون دادن نسبت به
آدمها برات یه غیرممکن میشه.
من جدی نمیدونم چرا اینقدر داستانهای
عجیب و مختلف سرم میاد، هربار هم فکر
میکنم دیگه از این بالاتر و شتتر نداریم،
دوباره سوپرایز میشم.
غمهای خوب نشدنی کلمه نمیشن؛ اشک میشن پشت فرمون، حین اشپزی و گردگیری، دقایقی قبل از خواب، سر یه تیکه اهنگ، زیر دوش، وسط فشار کار، موقع جویدن غذا، میشن روزمرگی.
همه یه موزیک داریم توی پلی لیستمون که بخاطر یه اتفاق،دلیل یا یه آدم بیشتر یه موزیکه برامون.
نمیدونم متوجه میشید چی میگم یا نه ولی اینکه دارم سعی میکنم جوری نشون بدم که انگار چیزی برام مهم نیست خیلی از درون بهم فشار میاره.
اینکه متوجه همه چی میشم ، متوجه رفتار آدما ، متوجه روابط آدما ، عصبیم میکنه ، عذابم میده ؛ خب یه جا متوجه نشو ، یه جا فکر نکن ؛ بسه.