بعضی وقتها واقعا ترجیح میدم بدون دنبال دلیل گشتن و پرسیدن برای اینکه چیشد که اینجوری شد فقط برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم. اما مثل اینکه زندگی اینجوری کار نمیکنه.
تازگیا تمام فکرهایی که نصفه رهاشون
میکنم، جایی به یه طریقی بهم برمیگردن؛
انگار ازم میخوان که نذارم معلق بمونن.
یه وقتا بیرون از خودت دنبال یه چیزی میگردی. اما نمیدونی چی. یه اتفاق، یا یه نفر، یا یه چیز؛ یه چیز که باید، که قراره حالتو خوب کنه. یه حس انتظار عجیب داری تو هر لحظه. اصلا شایدم ندونی با اون اتفاقه قراره حالت خوب شه یا نه، اما میدونی که منتظر یه چیزی هستی.
نمیدونم قراره تو آینده چی بشه ولی از همین
الان برای تک تک اتفاقای احتمالی ای که
ممکنه رخ بده،خسته ام.
برنگرد. وقتی برگردی خیلی چیزها هست که عوض شده. خیلی چیزها هست که دیگه باهات نیست. خیلی چیزها هست که جاشون گذاشتی. شاید خوب نباشه که برگردی. شاید حتی بدتر شه اوضاع. کسی چه میدونه؟ بذار اینجوری بگم. تمومِ زورت رو بزن که نری. که بمونی و بسازی و درستش کنی؛ ولی وقتی که رفتی، برنگرد.
گاهی اِنقدر برای نگه داشتن آدمها تلاش کردم که متوجه نشدم خودم رو دارم از دست میدم.
دوست دارم بشینم تموم ناراحتی های این
چند ماهو که روهم تلنبار شده رو برای یکی
مو به مو تعریف کنم،غر بزنم و گله کنم.اما
خب با این حال،یکی،مدام توی سرم میگه
"ملت به اندازه کافی درگیر مشکلات و ناراحتی
های خودشون هستن"در نتیجه سکوت
میکنم و ترجیح میدم بخوابم و روزامو از نو،
همراه این حس مزخرف شروع کنم.