چقدر این متن از فروغ فرخزاد موده:
«هیچ چیز راحتم نمیکند؛ نه دریا، نه آفتاب،
نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباس
هایی که تازه خریدهام، نمیدانم چهکار کنم،
بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم،
گریه کنم؛ نمیدانم»
«وقت داشتن» و «وقت ایجاد کردن»
خیلی باهم دیگه فرق دارن.
یه بار دیگه تکرار میکنم
«وقت داشتن» و «وقت ایجاد کردن»
خیلی باهم دیگه فرق دارن.
بچه که بودم وقتی یکی یکم از خوراکیام
میخورد ، کلشو میدادم بهش و دیگه ازش
نمیخوردم ، الان همین حس و نسبت به آدما
دارم یا کلش واسه منه یا خودم دو دستی
تقدیمش میکنم به بقیه.
آدمها تو ذهنشون ازت سوال میپرسن، بعد به
جات جواب میدن، بعد جات تصمیم میگیرن،
بعد ازت بابت همون جوابی که خودشون دادن
ناراحت میشن، بعد تو دنیای خارج از ذهنشون خشم درونیشون رو روت بالا میارن؛ کاش درخت بودم، یا گربه، هرچیزی بودم جز آدمیزاد.
هی میخوام زندگی پرایوت و بی حاشیه ای
داشته باشم، اما متأسفانه تا یکم با یکی گرم
میگیرم از بچگی تا الانم و میریزم رو دایره.
فکر میکنم دیگه عادت کردم میگم اوکی اینم میگذره میتونم تحمل کنم صبر کنم ولی خب هر بار بیشتر از قبل میشکنم و بیشتر از قبل ناراحت میشم؛ دیگه حتی نمیتونم خودمو گول بزنم بگم خوبم.
زندگی ایده آل مدنظرم اونه که انقدر کار داشته باشم انقدر سرم شلوغ باشه که حتی نرسم آخر شبا گوشیو چک کنم و به چیزای مسخره فکر کنم.