آدمها تو ذهنشون ازت سوال میپرسن، بعد به
جات جواب میدن، بعد جات تصمیم میگیرن،
بعد ازت بابت همون جوابی که خودشون دادن
ناراحت میشن، بعد تو دنیای خارج از ذهنشون خشم درونیشون رو روت بالا میارن؛ کاش درخت بودم، یا گربه، هرچیزی بودم جز آدمیزاد.
هی میخوام زندگی پرایوت و بی حاشیه ای
داشته باشم، اما متأسفانه تا یکم با یکی گرم
میگیرم از بچگی تا الانم و میریزم رو دایره.
فکر میکنم دیگه عادت کردم میگم اوکی اینم میگذره میتونم تحمل کنم صبر کنم ولی خب هر بار بیشتر از قبل میشکنم و بیشتر از قبل ناراحت میشم؛ دیگه حتی نمیتونم خودمو گول بزنم بگم خوبم.
زندگی ایده آل مدنظرم اونه که انقدر کار داشته باشم انقدر سرم شلوغ باشه که حتی نرسم آخر شبا گوشیو چک کنم و به چیزای مسخره فکر کنم.
اگه تو جمع یکی بود که کسی باهاش حرف نمیزد شما باهاش حرف بزنید اگه یکی عکس گذاشت کسی براش کامنت نذاشت شما بذارید اگه کسی یه کار خوبی کرد و کسی ازش تشکر نکرد شما بکنید و در انتها اینکه نذارید کسی فکر کنه کافی نیست.
ببین زندگی، بیا مثل دو تا موجودِ عاقل و بالغ
باهم حرف بزنیم. با همهی این کارها حداقل
کاری که میتونی بکنی اینه که یجوری اتک
بزنی که وقت کنم نفس بکشم.
بسیار بسیار حرف برای گفتن دارم ولی خب نوشتنشون سخته، خوندنشون هم جالب نیست، حتی شاید نتونم درست شرایط رو توصیف کنم و منظور رو برسونم در نتیجه برای خودم نگهشون میدارم. به هرحال، کسی هم نمیپرسه.