فکر میکنم دیگه عادت کردم میگم اوکی اینم میگذره میتونم تحمل کنم صبر کنم ولی خب هر بار بیشتر از قبل میشکنم و بیشتر از قبل ناراحت میشم؛ دیگه حتی نمیتونم خودمو گول بزنم بگم خوبم.
زندگی ایده آل مدنظرم اونه که انقدر کار داشته باشم انقدر سرم شلوغ باشه که حتی نرسم آخر شبا گوشیو چک کنم و به چیزای مسخره فکر کنم.
اگه تو جمع یکی بود که کسی باهاش حرف نمیزد شما باهاش حرف بزنید اگه یکی عکس گذاشت کسی براش کامنت نذاشت شما بذارید اگه کسی یه کار خوبی کرد و کسی ازش تشکر نکرد شما بکنید و در انتها اینکه نذارید کسی فکر کنه کافی نیست.
ببین زندگی، بیا مثل دو تا موجودِ عاقل و بالغ
باهم حرف بزنیم. با همهی این کارها حداقل
کاری که میتونی بکنی اینه که یجوری اتک
بزنی که وقت کنم نفس بکشم.
بسیار بسیار حرف برای گفتن دارم ولی خب نوشتنشون سخته، خوندنشون هم جالب نیست، حتی شاید نتونم درست شرایط رو توصیف کنم و منظور رو برسونم در نتیجه برای خودم نگهشون میدارم. به هرحال، کسی هم نمیپرسه.
همیشه برای انجام هر کاری توی زندگیت به دلیل منطقی نیاز نداری. انجامش بده چون دلت میخواد؛ چون باحاله؛ چون خوشحالت میکنه.