یه سکوتیم هست، مال بعد از شنیدن یه سری از حرفاییه که نباید میشنیدی، حس عجیبیه، بیرونش سکوته ولی از درونت هی صدای شکستن میاد و تو هیچ راهی جز لبخند زدن نداری.
آرزو میکنم در ناباورانه ترین حالت زندگیتون، اون اتفاقای قشنگی که فکرشم نمیکنید بیوفته.
من انقدر دوستت دارم که برایِ خوب بودنِ
حالت، حاضرم هر کاری بکنم که تو فقط یه
لبخند بزنی. دقیقا همونقدر هم حاضرم وقتی
که فهمیدم بودنم داره اذیتت میکنه، برم و
هیچوقتم برنگردم.
مامانم بهم یاد داده مهربون باشم ولی خب
شما بهم بی احترامی کن و رو مخم راه برو تا
بهت نشون بدم بابام چی بهم یاد داده .
آدمها فکر میکنن برای کارهایی که دوستدارن، همیشه وقت دارن و لذت داشته هاشون رو نمیبرن، حتی حرفهاشون رو هم بههم نمیگن وصبرمیکنن. اما من فهمیدم که ما آدمها واقعاً وقتی برای منتظر شدن و تلف کردن نداریم.
از وقتایی که اطرافیانم باعث میشن عصبی شم و دری وری بهشون بگم اونم درحالی که واقعا این کار برام خوشایند نیست ، حالم بهم میخوره.
حالا فهمیدم چرا اکثرا سعی دارن از آدما فاصله بگیرن نزدیکی به یک نفر وابستگی میاره و هیچ آدمی تا آخرش باهات نمیمونه تا ابد خاطرات معلق میمونن بدون هیچ پایانی دور میشی و نمیدونی
از دست دادی یا به دست اوردی.
درجه ی عصبانیت و نفرت من اونجا به سطح بالا میرسه که دیگه حتی بزرگ ترین موضوع درباره شخص مقابلم برام ذره ای مهم نباشه.
دلم میخواد یک ساعت تمام بغلش کنم بدون اینکه با هم حرف بزنیم و بعدش هرکی بره دنبال زندگی خودش و یادش نیاد که امشب چه اتفاقی افتاد:)