خب حداقل اوضاع رو پیچیده میکنی یک راهحل هم جلوی راه بذار دیگه. عملا مثل یک بچه دو سالهم که از همهجا بیخبر افتاده خطِ مقدم.
یه سری عکسا حس خوب اون لحظه رو با
خودشون نگه میدارن هروقت نگاشون میکنی
یادآور اون حالِ خوب میشن برات.
از وقتی عکاسی میکنم نگاهم به اطراف با جزئیات تر شده،اینجوری که هرچیز کوچیک و بزرگی اطرافم منو جدا شگفت زده میکنه و باعث میشه فوری ازش عکس بگیرم،هر چیزی به چشمم پینترستی میاد.
ببین مشکلات تا دلت بخواد هست، بدبختی
تا دلت بخواد هست، استرس و نگرانی تا
دلت بخواد هست، ولی میدونی من به خودش
اعتماد دارم نمیدونی وقتی فکر میکنم یکی
هست که همهجوره حواسش بهم هست
چقدر دلم قرص میشه چقدر امید میگیرم:))
تو منو یاد شعری میندازی که فراموشش
کردم، یه موسیقی که شاید هرگز نواخته
نشده و جایی که نمیدونم اونجا بودم یا نه.
چقدر خوب شد که اومدی؛ داستان ما نه
شروع داره نه پایان؛ تو یه هو پاتو گذاشتی
دقیقا همونجایی که باید میزاشتی. درست
وقتی نیاز داشتم به یکی اعتماد کنم و
پشیمون نشم، درست وقتی که از همه آدما
خسته بودم، سربزنگاه رسیدی .
باید کوچیک بشم. اونقدر کوچیک که بتونم خودم رو دوباره زیر میز تحریر یا توی کمد جا بدم؛ شاید اینجوری بشه از این غم فرار کرد.