ماها تو خودمون یه بخشی داریم که خواسته یا ناخواسته قسمتی از ماست.
تحمل این بخش از شخصیت ما خارج از خط قرمز های خیلی هاست اولش شاید داستان نره سمت اون قسمت ها،ولی بالاخره یه روز این نقطه تاریک هم روشن میشه و گندش در میاد.
ماها همدیگه رو قبل از اون روشنایی قبول داریم فقط بعدش میوفتیم از چشم هم و غریبه شدن ها شروع میشن هیچی از هیشکی بعید نیست.
معمولا به کسایی که دوستشون داری بیشتر از یه بار فرصت میدی، این حس که هنوز انگار نمیخوای از دستشون بدی با اینکه لیاقتشو ندارن، و این غمگین کننده ترین ضعف یه آدمه.
ببین رفیق اینم هندل میکنی و میگذرونی و بعدش هم میبینی اونقدرا هم که تو ذهنت بزرگش کردی بزرگ نبود چون واقعاً زندگی همینه.
میدونی چیه؟ خستم،خسته تر از اونی که بخوام کسیو تو زندگیم راه بدم خسته تر از اونی ک بخوام به کسی اعتماد کنم انقدر خستم که خوب و بدش به حالم فرقی نمیکنه؛ نمیدونم میتونی حالمو بفهمی یا نه ولی این روزا خیلی دلم میخواد خودمو ترک کنم.