از اون آدمهایی شدم که بین کم و هیچی، هیچی رو انتخاب میکنن دیگه نه توان آدمهای نصف و نیمه رو دارم، نه رفاقتهای یکی دو روزه، نه هر نوع رابطه انسانی نصفه و نیمه ترجیحم اینه نداشته باشمشون؛نداشتن خیلی از چیزها بهتر از نصف و نیمه داشتنشونه، مخصوصا آدمها.
باگ آدمیزاد بنظرم همین گریهاس، داری توضیح میدی ناراحت نیستی و کاملا ریلکسی یهو اشکات میاد پایین و همه چی خراب میشه.
مطمئن باش اگه ذرهای براش ارزش داشتی،تلاش میکرد تا درست کنه، نه اینکه بذاره و بره.
من فقط به «تو» عمیق فکر میکنم. یهجوری که انگار فقط تویی که مهمی. فقط تویی که هستی. دلم فقط برای توئه که عمیقا تنگ میشه. فقط وقتی به تو فکر میکنمه که اون پروانهها میان تو دلم. من دوست دارم برای تو مهم باشم. تو فکر کنی خوبم. تو نگاهم کنی. تو تحسینم کنی. تو به شوخیام بخندی. «تو».
همه چیز رو امتحان میکنی که حواستو پرت کنی ولی اون حس پوچی و سنگینی و احمقانه هنوزم درونت احساس میشه.