من در نبود یه سری آدم ها و کم رنگ شدن یه سری روابطم،به یه آرامشی رسیدم که خاک بر سرم زودتر خودمو به این آرامش نرسونده بودم.
درست زمانی عاقل میشی که برات مهم نیست کی دوست داره کی دوست نداره،مهم نیست کی تنهات گذاشته کی همیشه و تو هر شرایطی کنارت بوده،مهم نیست در نبودت کی اذیت میشه کی خوشحال میشه،میفهمی که آدما رنگ عوض میکنن و اونی که تو ظاهرن نیستن و همونجاست که دیگه هیچی برات مهم نیست و فقط خودتی که مهمی.
حسرت به دلم مونده بود یه آدم نرمال وارد زندگیم بشه بمونه، بسازه، بگذره، حواسش باشه، امن باشه و تغییر رفتار نده ولی خب دیگه حسرت نیست و خوشحالم.
بدم میاد از اینکه نمیشه در زندگی صبورِ خالی بود. یا باید صبورِ ناراحت باشی؛ یا صبورِ عصبی.
دل من از سنگ نیست هنوزم گاهی میشکنه.
شاید حتی شکنندهتر از قبل شده باشه فقط
یاد گرفتم به روی خودم نیارم و وانمود کنم که
چیزی نیست، اینم میگذره.