یه سطحی از غم هست که وقتی دچارش میشی شاید هیچوقت استوری غمانگیز یا توییت یا هرچی که نشون بده غم داری نمیذاری و احتمالا برات خیلی سخت باشه با دوستات در موردش حرف بزنی بیشتر میخندی و کمتر بحث میکنی به خودت میای میبینی مدت خیلی زیادی هست که سکوت کردی و فقط صبر میکنی که بگذره..
امروز دارم هرچی تو مغزمه رو میریزم بیرون
بعد یهو میبینی فردا حرفی برای زدن ندارم.
لعنت به فکر شلوغ و مغز عجولم که نمیتونه
حرفها و تکستهایی که به ذهنش میرسه
رو جیره بندی کنه برای روز مبادا.
قبلاً دل کندن برام خیلی سخت بود،یعنی حتی
از یک جلد کتاب نمیتونستم دل بکنم ولی
فهمیدم تا وقتی دل کندن رو یاد نگیری،انتظارِ
پیشرفت نباید داشته باشی،فقط دورت رو پر
میکنی از آدمهای قدیمی،از چیزایی که فقط
مانع حرکت و نفس کشیدنت میشن.
بعضی روزا ترجیح میدم یه آهنگی که دوسش
دارمو بذارم رو تکرار،چند ساعت بهش گوش
بدم و خیره شم به یه نقطه، به جای اینکه برم
بیرون با آدما معاشرت کنم.
وقتي يه پیام رو دوست دارم هر چند دقيقه
يكبار ميرم نگاهش ميكنم و اجازه ميدم يه
شمع كوچيك تو دلم روشن شه.