ولی این ورژن آخر شب آدمام بد عجیب غریبه،
نمیدونم چه فعلو انفعالاتی اتفاق میوفته که
منطقت کمرنگ تر میشه و جرئتت بیشتر.
مهم نیست یه آدمو چند وقته میشناسی، تو بگو یه هفته، وقتی طنزه همو درک کنین و چرت و پرتاتون برای هم بامزه باشه یهو میبینی پله های صمیمیتو دارین دو تا یکی میرین بالا،انقد مهمه این قضیه.
یکی از محدود آدمایی که واژه انسانیت برازندشونه،کسایی هستن که میدونن ممکنه محبتشون جبران نشه ولی بازم محبت میکنن.
خسته شدم از آدمایی که همیشه الکی ازم طلبکارن، انگار وظیفمه به حرف اونا عمل کنم و بگم چشم یا دولا راست شم، یا مهربون باشم، مبادا از دستشون ناراحت شم وگرنه من مقصرم، گور باباتون بابا.
هرروز تصمیم میگیرم از فردا مرموز باشم و کمتر حرف بزنم، باز به خودم میام میبینم اون روزم از هیچکاری برای دلقک بازی فروگذار نکردم.
اکثر دردسرهایی که الان برا خودم درست کردهام، زمانی اتفاق افتادهان که حوصلم سر رفته بود.