یه سری خاطرات هست که آدم خجالت
میکشه حتی تو خلوت خودش مرورشون کنه
چون از خودش خجالت میکشه از حماقت
زیاد،از اشتباهات بی انتها.
مکالمههای «بیدار میمونم برسی، منتظرتم، نباشی دوست ندارم برم، از روزت بگو واسم، سر راه چی بخرم؟ بیا یکم بخوابم بعد میریم» خیلی سادهان اما عمیقاً اون لحظه حس میکنی زندهای. هیجانی که امنه، آرومه، یادت میره درد داری.
ناامیدی خیلی وقت ها نجاتت میده دست کشیدن از تلاش الکی، آدمهای اشتباه، آسیب بیشتر، جون کندن الکی.
وقتی که داشتم سعی میکردم همه رو خوشحال کنم خودمو گم کردم حالا که دارم خودمو پیدا میکنم همه رو دارم از دست میدم.