دیشب بود که پدر گفتن زیاد اوضاع عراق مساعد نیست و اکثر دوستان تماس گرفتن و توصیه کردند هر چه سریع تر خودمون رو برسونیم ایران،چون هر ساعت امکان حمله ایران و اسرائیل هست.
با بغضی وحشتناک شبونه راهی بین الحرمین شدم تا برای بار اخر بوی بهشت رو حس کنم..
تا اینکه امروز حدود ساعت ۱ ظهر راهی نجف،خونه پدری شدیم💚
از امیرالمومنین بابت لطف و اجازه ایی که این ۱۰.۱۲ روز شامل حالمون شده بود تشکر کردیم،یکی از هزاران زیبایی این سفر، دوباره زیارت کردن شاه نجف بود :)
ساعت ۴ هم به سمت مرز مهران حرکت کردیم و هر لحظه به پایان این روایتگریِ سفر پر نور نزدیک تر میشدیم...
نجف الاشرف | ۶ شهریور ماه ۱۴۰۳
-وایه|Vayeh-
مرا وقتی گرفتار خودم بودم صدا کردی :)♥️
تو دعا کن امشب برام؛
بلکه دلم اروم بشه..💔
-وایه|Vayeh-
مارا نیاز است به دیدار تو..
بابا رضا ما از دلتنگی کربلا به شما پناه میبریما :)
امیدمون به شماست..
اونجایی که تا خرخره تو احساساتت گیر کردی اما مجبوری منطقی عمل کنی؛ دقیقا اونجاست که داری بزرگ میشی و همزمان حسرت خیلی چیزارم به دلت میذاری..