هی تو مغزم دارم کلنجار میرم که این اتفاق واقعیه یا نه، هی میخوام باور نکنم، تا اینکه عکسارو با نوار مشکی و کنار صوت قرآن توی خیابون میبینم :)
یه سری کانالای دیلی رو باز میکنی،میبینی ایران چقدر تحلیل گر داشته و خبر نداشتیم.
“چند قابِ عزیز”
این شبا اصلا نمیدونم چجوری میگذره..
از اون ۵ صبحی که خبر شهادت رو اعلام کردن،هیچ شبی خونه نبودم.درواقع داره بیشتر از یک هفته میشه که شبای خونه رو ندیدم. بابچه ها نزدیک غروب از خونه میزنیم بیرون و اول صبح تازه میرسیم خونه..
تموم این مدت نهایت تلاشمو کردم لحظه لحظه این روز و شب ها رو ثبت کنم.
نه فقط با عکس و ویدیو، باید حتما توی دفترم ثبت بشه. فقط با این تصور که قراره در آینده های دور برای دیگران این وقایع رو تعریفکنم.. با تک تک جزئیات.
توی این عکس و نوشته ها یه چیزی که خیلی به چشم و گوش میخوره اینه که،این شب ها خیلی زندن.
چند وقتی بود برگشته بودم به عادت دوران کودکی و خیلی از شب ها میترسیدم :)
تا اینکه اینجوری رقم خورد..
الان شب ها در اوج تلاطم،آرومن. زندن و دیگه فاطمه از شب شدن نمیترسه.
مثل دهه محرم تمام وعده های غذاییمون یکی شده.. نه سحری متوجه میشیم نه افطار. بین کارا فقط باید یه چیزی به خودمون برسونیم کهفقط زنده بمونیم.
حالا از این حرف ها که بگذریم،میون تمام این فعالیت با بچه ها یه چیزی خیلی اتیمشون میزنه..یه چیزی خیلی قلب ادمو میسوزونه؛اونماینه که میگیم کاش اقا اینقدر تنها نبود. چمیدونم کاش ما این کارارو زودتر میکردیم. و خب کاش بود و میدید ..
اسفند ماه ۱۴۰۴ | قم المقدسه
برخلاف گذشته، اینبار از این حجم خلوتی تلگرام و اینستاگرام خرسندم. ممنون از همهی اونایی که وصل نیستن.