با شروع بارون آسمون توخودش پیچید
خاکستری شد ؛ رنگ از روش پرید ..
دونه های کوچولوی غمش همه جا پخش شدن ..
گاهی که دردش اوج میگرفت
رعد میزد وسط افقش ..
آسمون با درداش تبدیل شده بود
به پدیده ای زیبا و انکارناپذیر ..
وییُن
نزدیکترین فاصلهی ممکن بین دو قلب / اتحادِ موقتِ دو تنهایی * ..
که در آن مرزهای "من" و "تو" محو میشود
و برای لحظهای
"ما" متولد میشود.
وییُن
زندگی جز این چیه عزیزمن ؟! جز همین لحظه ها ؛ لحظه های ساده ِساده .
آره عزیزمن ؛
چیزهایی هستند که باتوجه به شرایط
دلپذیرند و با از بین رفتن اون شرایط
برات نادلپذیر میشن .