وییُن
برای اینروزها توماری در ذهنم نوشتهام.. کلمات هستند تا که در دوارن مناسبی بنویسمشان .
چه خوشخیالانه ..
مدتهاست کلماتم را سرکوب میکنم .
دیشب " چراغهارا من خاموش میکنم "
را به اتمام رساندم ..
با کتاب پرواز کردم .. با کلاریس به گلهای نخودی
نگاه کردم .. از حمله ملخها ترسیدم ..
منتظر جمعهماندم تا در باشگاه گلستان با دوقلوها کباب بخورم ..
و اگر میگویم پرواز کردم ؛ واقعا حس پرواز را داشتم ( :
وییُن
زِ اعماق قرون از بین جمعیت تو را دیدم توهم ای ناز مطلق از همان بالا ببین ما را ...
خیلی زیبا و روحنوازه 😭 .
وییُن
بازم اگهشخصیتی بود بگید ( :
از فردا اگهخدا بخواد دوباره شروع میکنم به نوشتن
شخصیتهاتون .