برادر دوسالهام دور میشود و میرود وسط راهرو گریه میکند.منتظر آغوشمن است.فقط از پشت میز نگاهش میکنم.از من ناامید شده و دستانش را به سینه میچسباند به گونهای که انگار خودش را در آغوش گرفته.
ما آدمهایکوچک که تظاهر به بزرگی میکنیم،چندبار اینروایت را لمسکردهایم؟
مشکل ما اینبود که مورد آموزش قرار نگرفته بودیم!
ما انسانهای صاف و صادقی بودیم و صرفا هرچه را در نظر زلال دیدیم بر وجود خود جذب کردیم.
هدایت شده از وییُن
مدتزمان طولانیاست که نمیدانم چگونه باید دعا کنم در درگاه خدا!گویی که آداب را از یاد بردهام و از مطرحکردن خویش نیز،بدونرعایت آداب شرم دارم.
فقط مینشینم و آرامنجوا میکنم که " خدایخوب و مهربانمن! خودت که از احوالاتم آگاهی و میدانی چهچیزهایی از زمانی که در صبح چشم باز میکنم تا زمانی که تاریکیهمهجا را فراگیرد و چشمانم را دوباره برهم میگذارم،در ذهنم میگذرد.نگاهی به دل ِخستهام بیانداز تا فرجیشود در روزگارم."
دوباره دلم میگیرد که نمیتوانم ساده و با زبانخودم با خدا صحبتکنم.انقدر کلمات را در ذهنم بالا و پایین میکنم تا به جملاتی برسم که خطاب به خدایم باشد.نمیشود!
فردی که دعا میخواند میگوید:"خدایا!از زبونامامحسین(ع) داریم به درگاهات دعا میکنیم.."
لبخند میزنم.چه خوباست انسانبتواند از زبانخوبان عالم با خدایش صحبتکند.برای منی که ساده حرفزدن را نیز از یاد بردهام چه دلنشین است.