البته یه موقعها هم طوری دست به دامن امامرضا میشم که یکی باید بگه خودتو جمع کن آدم باش باباجان
یه تشکری بکنم از همهی عزیزانی که پاشدن رفتن راهپیمایی و اونایی که میخواستن ولی نتونستن
نگاه مامانآمیز یه ولنتاین:
یه خرس گنده بلند میشه میره به یک خرس گندهی دیگه خرس کادو میده
با بچهها بازی کنی بلا، نکنی هم بلا
داستان ازینجاس که
یکی از کوچولوهای فامیلما اسمش هاناس
امروز رفتم خونهی یه بندهخدایی، اینم اونجا بود(میدونم این به درخت نمیگن، البته من گفتم اون) هیچی دیگه با اینکه سنش همون سه_چهاره ولی از لحاظ اجتماعی اوکیه
وَلو
با بچهها بازی کنی بلا، نکنی هم بلا داستان ازینجاس که یکی از کوچولوهای فامیلما اسمش هاناس امروز رف
اومد سلام داد، پرید بغلم
طبق معمول بازی کردیم (دیگه دستش اومده من بیام، قطعا باهاش بازی میکنم. نخوام هم میاد میبرتم😂)
براش سیب پوست کردم با خیار، یکم اینور اونور کرد در نهایت با تلاشهای مضاعف میل نمود
در این حین هم دوتا شیرینی خورد بهطوری که من هم بوی شیرینی میدادم هم خیار))))
انقد که یه گاز ازونا خورد، یه بوس هم رو لپ من نشوند
خلاصه که باز بازی کرد، تا موقع رفتن😂