دلم برای زندگی قبلیم تنگ شده
دلم برای خود قبلیم تنگ شده
دلم برای اون آدمی که هیچی واسش مهم نبود و تموم زندگیش دیدن فیلم و سریالاش بود تنگ شده ، دلم برای اون آدمی که ساعتها وقت میزاشت و فیلم و سریالا و رمانای مورد علاقهاش رو تموم میکرد تنگ شده ، دلم برای اون آدمی که صبح میرفت مدرسه و تازه میفهمید امتحان دارن و هیچی نخونده ولی دلش گرم بود به رفیقاش که پشتشن و یا امتحان رو کنسل میکنن یا تهش هم هر چی بشه کسی قضاوتش نمیکنه و بهش میگن گور بابای نمره تنگ شده ، دلم برای اون آدمی که قبل اومدن جواب امتحان با رفیق صمیمیش دعا میخوندن و بعد هر دو امتحان رو ۲۰ میشدن تنگ شده ، دلم برای اونی که هر چقدر هم امتحانا بهش فشار میآورد بازم میگفت مهم نیست ، تنها که نیستم تنگ شده ، دلم برای اون آدمی که با وجود حال بدش میرفت مدرسه و با دیدن دوستاش حالش خوب میشد تنگ شده ، دلم برای اون آدمی که سرکلاس جای گوش دادن به معلم رمانی که دوستش نوشته بود رو میخوند تنگ شده ، دلم برای تک تک لحظههایی که تونستم برای یه مدت کوتاه بعد سختیایی که پشت سر گذاشته بودم شاد باشم تنگ شده ، دلم برای آدمایی که دیگه نمیبینمشون تنگ شده ، دلم برای معلمایی که با وجود اینکه خودشیرینی نمیکردم و همش پای تخته نبودم و سرم توی کار خودم بود به عنوان دانش آموز خوبهاشون میشناختنم تنگ شده ، دلم برای همکلاسیایی که از جنس خودم بودن تنگ شده . .
من دلم برای قبلا با ورژن شادی که بودم تنگ شده ❤️🩹
تا دیر نشده میخوام اینو بهت بگم ؛
یه روز میفهمی خونه نه دیواره نه سقف
خونه « صدای باباست » و « بوی غذای مامان »
- وارش .
دعاگوی همگی هستم 🫂🤍
چند ماه گذشته مشهد بودم و آخرین سفر مجردیم بود ؛ اون موقع که عروس و دامادهای حرم رو میدیدم حسرت میخوردم یعنی منم با همسرم میام مشهد ؟!
آرزوی بزرگی بود ، از اون سفر سه ماه نگذشته بود که من با همسرم عقد کردم و دوباره سه ماه بعد از عقد دوباره طلبیده شدم به همین زودی !
فکر نمیکردم اینقدر آقا دوستم داشته باشه که تمام خواستههای منو بده ✨️
البته من همون بچه پروییم که بازم از آقامون توقعات زیادی دارم و باید حاجت منو بده 🦦
حالا من و همسرم فردا به عنوان عروس و داماد میخواییم برای فرمالیته حرم بریم ، که برای من واقعا مثل یه خوابه 🥲🌱
دعا میکنم همه مجردای کانالمون انشاءالله خوشبخت بشن و به زودی زود یه مشهد و یه حرم و یه سقاخانه و یه عالمه بق بقو نصیبشون بشه 😭🫂
- به قلم حنین .
۱۴۰۵/۲/۲۱
داشتم فکر میکردم چقدر زود مُردهها فراموش میشن ، اما من یه نفرو هنوز یادم نرفته و فراموشش نکردم شبها با خیالش میخوابم و صبحها به امید یه نوتیف پیامکش بیدار میشم و روزام رو با یادش سپری میکنم
باورم نمیشه ولی نوزده بهاره که کنار خودم و خانوادهاش نیست ، اگه الان زنده بود نوزده سالش بود عزیز قلبم ❤️🩹
چی شد که به اینجا رسید ؟ خدا میخواست از من یه آهن بسازه ؟ یا فولاد ؟ که این همه غم بهم سرایت کرد ؟
با رفتن عزیزانم ، اونایی که وجودم بودن ، با رفتن رفیقم که خواهرم بود .. اینا همهاش یه بخشی بود و من آدم سابق نشدم
شاید من خیلی دارم دنیا رو جدی میگیرم ، خودمم قراره یه روزی سفر کنم برم کوله بارم خیلی خالیه چرا زودتر بهش فکر نکردم ؟!!
برای یه دختر ۱۴ ساله خیلی زود نبود که به این همه غم مبتلا بشه ؟ غمی که هیچوقت نمیتونه براش سرد بشه و هیچی و هیچکس نمیتونه جای خواهرش رو براش پر کنه :)
بعضی وقتا بهم میگن خدا خیلی دوست داره که تو شرایط سخت قرارت میده و داره سخت امتحانت میکنه پس صبور باش ولی من .. صبرم داره ته میکشه '
دیگه نمیتونم خیلی چیزا رو تحمل کنم زود رنج شدم نازک دل شدم هر چی که فکرشو کنی ، شدممم!
اونی که نباید میرفت برای همیشه از کنارم رفت ، الان تنها آرزوم این بود که منم باهاش از این دنیای بی رحم سفر میکردم و آروم بودم ، چه میدونم این دنیا که کسی به اندازه اون هیچوقت دوستم نداره ؛ داره ؟!
بعید میدونم عزیز ترین کس زندگی من فقط اون بود و همین ، من بعد از رفتنش برای همیشه تنها شدم تنها کسی که عمیقا دوستم داشت :)
این نوشته بخشی از درد از دست دادنش هست ، اشکهایی که شبا قبل از خواب براش میریزم چطور ؟ اونها هم نوشته هستن یا ... ؟
ای کاش منم برای همیشه این دنیا رو ترک کنم و برم پیشش ، آخه تنها کسی که تو دنیا عاشقم بود فقط عزیزدردونه خواهر بود که دیگه نیست
خدا رو چه دیدی شاید همین امشب پر گرفتم ، شایدم چند سال دیگه باشم پیشت به هر حال من فقط به تو فکر میکنم عزیز قلبم ❤️🩹
- حنین .