کل احمد تهرانی
کمترین کار
اگر وضع مالی خوبی ندارید و نمی توانید بار مشکلات یکدیگر را کاهش دهید، پس لااقل در حق هم دعا کنید، تا مشکلات دوستان اهل بیت علیهم السلام هرچه زودتر حل شود؛ و یا آنکه از جانب خلق، استغفار کنید و از خداوند بخواهید که به نمایندگی همه خلقش، عذر شما را بپذیرد، که اثرات مستقیمی در هموار شدن امورات خود شما خواهد داشت.
@varesoon
مقام قمر بنی هاشم حضرت عباس (سلام الله علیه)
آیت الله وحید خراسانی:
مقامی دارد عند الله که غبطه می خورند به آن مقام جمیع الشهداء. واقعاً بهت آور است. از اول خلقت حساب کنید، از زمان آدم که هابیل شهید شد تا روز احد که حمزه سیدالشهداء به شهادت رسید، تا شهدای بدر، احد، ختم کجاست؟ آن روزی که امام زمان ظهور کند، شهدای در رکاب او همه در کلمه جمیع الشهداء مندرج است، حالا مقام چه مقامی است که همه اینها به آن مقام غبطه می خورند. این مقام علمدار اوست، حالا خود او کجاست؟
آنچه که من شنیده ام، خدا نکند که چنین باشد، غلطی می خواهند انجام بدهند که اگر این غلط را انجام دادند، من وظیفه ام این است که به آنها گوشزد کنم: اگر سعادتمند باشند در دنیا بیچاره خواهند شد، اگر اهل شقاوت باشند در دنیا آسیبی به آن نخواهد رسید، ولی آن وقتی که دست بریده او وارد محشر بشود، کمر همه آنها را خواهد شکست که برای ابد از رحمت خدا محروم باشند، و آن کلمه این است، شنیده ام می خواهند...، لا اله الا الله...، می خواهند قمر بنی هاشم را به نقش هنرپیشه ها درآورند.
کسی که حجت خدا مقابل قبر او می ایستد و می گوید: سلام خدا، سلام تمام انبیا، سلام تمام اوصیا، سلام تمام شهدا بر تو یا بن امیرالمؤمنین، کسی که هر صبح و شب، خدا و صد و بیست و چهار هزار پیغمبر به او سلام می کنند، این را می خواهند به نقش هنرپیشه ها درآورند. خدا نکند چنین غلطی بکنند، آن وقت هر چه پیش آید و هر چه ما بگوییم معذوریم. باید جوانهای غیرتمندِ فانی در قمر بنی هاشم، تاسوعای امسال- غیر از تاسوعاهای هر سال است در اثر این صحبت غلط- باید روز تاسوعای امسال محشری سرپا کنند در عزای قمر بنی هاشم، تا بگویند ای دست بریده کربلا، ای فرق سر پاشیده از عمود در راه خدا، تو...، تو بالاتر از اینی.
ای روزگار، ای دنیای ناپایدار، باید روزگاری بشود که ما زنده باشیم و در این روزگار بخواهند هنرپیشه ها نقش او را به مردم نشان بدهند. مردم بدانید! این نقشه ها برای این است، وقتی قمر بنی هاشم را به آن صورت نشان دادند، دیگر این سوز و گداز در روضه ها نخواهد بود، آن کسانی که آن صحنه را ببینید آن هنرپیشه را تماشا کنند، اینها دیگر آنچنان که باید در عزای او نمی سوزند، ولی باید بدانند اگر با چکمه، با کراوات خواستند این چراغ را خاموش کنند نشد، با این ریشها، با این یقه های باز هم، این نور خدا خاموش شدنی نیست.
@varesoon
🔸همین یکی باقی مانده!
🔹حجة الاسلام حاج شیخ علی بهجت:
🔸روزی از درس فلسفه به منزل آقا آمدم و دیدم یکی از علما داخل حیاط است؛ علامه محمد تقی جعفری بود. گفت: «ظاهراً پسر ایشان هستی. با شما کاری دارم».
🔹پس از گفتوگویی مختصر، پرسید: «مشغول چه کاری هستی؟». عرض کردم: «درس میخوانم».
🔸گفت: «تمام کارهایت را رها کن و بیا خدمت این پیر را بکن. تو عقلت نمیرسد که این چه کسی است. نه میتوانی بشناسی و نه میگذارد که بشناسی!
🔹من ایشان را خوب میشناسم. از نجف میشناختم. او به فکر دنیای خودش نیست، چه رسد به اینکه به فکر دنیای تو باشد؛ بنابراین قهراً تو هم میروی دنبال راهی و کاری.
🔸تمام کارهایت را رها کن و در خدمت ایشان باش. هر چه گفت یادداشت کن. نوار بگیر و صحبت هایش را ضبط کن. حتی اگر چرند هم گفت، تو یادداشت کن. امانتدار نسل بعدی باش.
🔹من قم را دیدهام، تهران را دیدهام، مشهد را دیدهام، نجف را دیدهام، شیعه و سنی را دیدهام؛ همین یکی باقی مانده. وقتی او را از تو بگیرند، خواهی فهمید!
@varesoon
@varesoon_bahjat
«آقای عبدالحسین حائری، مسئول کتابخانهٔ مجلس، گفتند: حاج سیّد محمود امامجمعه برای من نقل کرد که:
نسخهٔ نفیس خطّیای از کتابخانهٔ ما گم شد. من در عالم مکاشفه دیدم که چند ماه بعد در بیرون شهر زنجان در یک قهوهخانه، یکی از آدمهایی که در خانه کار میکند در حال فروختن این نسخه است.
ایشان پس از گذشت مدّتزمانی که در عالم مکاشفه دیده بودند، کسی را فرستاده بودند و آن نسخه را گرفت و آورد.»
📚 (نقل از جناب منوچهر صدوقیسها؛ شیخ مناجاتیان، ص۲۰۷)
@varesoon
الإمامُ الحسينُ عليه السلام ـ لرجُلٍ قالَ لَهُ : اجلِسْ حتّى نَتَناظَرَ في الدِّينِ ـ : يا هذا أنا بَصيرٌ بدِيني مَكشوفٌ علَيَّ هُداي ، فإن كُنتَ جاهِلاً بدِينِكَ فاذهَبْ واطلُبْهُ ، ما لي ولِلمُماراةِ ؟! وإنَّ الشَّيطانَ لَيُوَسوِسُ لِلرّجُلِ ويُناجيهِ ويقولُ : ناظِرِ النّاسَ في الدِّينِ كيلا يَظُنّوا بكَ العَجزَ والجَهلَ !
امام حسين (عليه السلام) به مردى كه گفت : بنشين تا با يكديگر درباره دين مناظره كنيم فرمود: اى مرد! من به دين خود آگاهم و راه راست برايم معلوم و روشن است.
اگر تو نسبت به دينت آگاهى ندارى برو و آن را تحصيل كن، مرا چه به بحث و مجادله؟
همانا شيطان آدمى را وسوسه مى كند و در گوش او مى خواند و مى گويد : درباره دين با مردم مناظره كن تا فكر نكنند كه تو آدم ناتوان و نادانى هستى!
بحارالأنوار : ۲ / ۱۳۵ / ۳۲
@varesoon
«امامجمعهٔ زنجان، مرحوم سیّد محمود، از قول کسی که خود را فرزند عالم میدانست میفرمودند: پس از فوت پدر، برایشان قرآن قرائت میکردم و به یکی از کسانی که احضار روح میکرد گفتم: از پدرم سؤال کنید قرائت قرآن ما برای شما در آن عالم چه صورت و نتیجهای دارد؟
پس از احضار جواب داد: میگوید صورت و نتایج آن را من نمیتوانم بگویم و شما نیز نمیتوانید درک کنید، ولی برای شما مثالی میزنم؛ اگر کسی در حمّام گرم تاریکی قرار داشته باشد، ناگاه روزنهای برای آن باز کنند که روشنایی و نسیمی از آن داخل شود، چگونه است؟ قرآن خواندن شما برای ما شبیه به آن است.»
📚 (منقول از علّامه طباطبائی؛ ثمرات حیات، ج۱، ص۱٤۹)
@varesoon
🔸 علامه جعفری اسوه تواضع و خاکساری
🔹در پایان کنگره نکوداشت علامه محمد تقی جعفری که در سال 1376 در تالار علامه امینی دانشگاه تهران برگزار شد ایشان چند دقیقه سخنرانی کردند.
🔸 فرمودند: خدا را شاهد می گیرم که من از نظر روحی در این لحظه هیچ تفاوتی با روحیه روزهای اول طلبگی که به صرف کردن فعل ضَرَبَ مشغول بودم ندارم.
🔹 به همه عرض می کنم مبادا به طرف من خود خم شوید؛ زیرا پرژکتوری که جلو قطار نصب شده برای روشن نمودن راه است و نباید آن را به طرف داخل لوکومتیو بگیریم، که در این صورت راننده نمی تواند پیش روی خود را ببیند.
🔸 سخنان استاد حالت معنوی خاصی به مجلس بخشید به طوری که بعضی گریه می کردند.
🔹 در سال 1376 (چند ماه پس از کنگره نکوداشت) برای سخنرانی به قم تشریف آورده بودند. در حین آمدن به قم در اتوبان مختصر تصادفی پیش آمده و مقداری کوفتگی جسمی پیدا کرده بودند.
وقتی به زیارت استاد رفتم از مسائل مختلف صحبت شد از جمله از برگزاری کنگره. عرض کردم : در کنگره به همه ابعاد حضرتعالی عمیقا اشاره نشد.
🔸 فرمود: بهتر که عمیقا اشاره نشد، والا تصادف دیشب عمیق تر بود!
.
@varesoon
📱 در غروب جمعه، هفت بار این دعا را بخوانیم که تا هفته بعد، از بلایا محفوظ بمانیم:
🔺مرحوم آیةالله میرزا محمدتقی موسوی اصفهانی، صاحب کتاب شریف «مکیال المکارم» در کتاب دیگر خود با نام «أبواب الجنّات فی آداب الجمعات» مینویسد: مرحوم آخوند ملامحمدباقر فشارکی رحمةالله علیه در یکی از کتابهای خود نقل نموده است: کسی که وقت غروب روز جمعه این دعا را هفت مرتبه بخواند، از بلیات تا هفته بعد محفوظ میماند. انشاءالله
✔️ «اللَّهُمَ صَلِّ عَلَى سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد؛
وَ ادْفَعْ عَنَّا الْبَلاءَ الْمُبْرَمَ مِنَ السَّمَاءِ وَ الْأرْضِ؛ إنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»
(ابواب الجنّات في آداب الجمعات، ص۲۶۴)
@varesoon
این مرد خیلی عظمت دارد!
آیة الله سید موسی شبیری زنجانی -حفظهالله- میفرمودند::
مرتاضی از هند به قم آمده بود و ادعاهای عجیبی داشت. مانند این که میگفت:
میتواند انسان را با نیروی روحیاش از زمین بلند کند!
راست هم میگفت و چند تن را از زمین بلند کرده بود!
روزی به جمع ما آمد. دوستم، آیة الله سید موسی صدر- که آن زمان، اول جوانیاش بود- به وی گفت:
اگر میتوانی مرا از زمین بلند کن!
مرتاض گفت:
درون آن سینی بزرگ بنشین!
ما با خود فکر کردیم سید موسی صدر حالا وردی یا ذکری میگوید و جادوگری این مرتاض را باطل میکند اما مرتاض کمی تلاش کرد و آقا موسی را با سینی حدود یک متر به هوا برد!
وقتی قضیه تمام شد، ما سید موسی را سرزنش کردیم که چرا این کار را کرده و آبروی ما را بردی؟!
سید موسی گفت:
میخواستم طلسمش را بشکنم اما هر چه تلاش کردم، گویی مرا بسته بود و نمیتوانستم از سینی بپرم.
مرتاض را نزد علّامه طباطبائی بردیم. ما- که جمعی از شاگردان علّامه بودیم- بعضی خود را باخته بودیم و برخی با کمال آرامش و اطمینان نفس به همراه آن مرتاض به خانه علّامه وارد شدیم.
جناب علّامه با روی خوش از شاگردان استقبال کرد و خود در گوشهای از اتاق نشست. گفتیم: این مرتاض از هند آمده و کارهای خارقالعاده میکند و نمونههایی از آن را ما دیدهایم.
علّامه پرسیدند:
مثلاً چه کارهایی؟
گفتیم:
مثلاً انسان را روی هوا بلند میکند!
هیچ تعجبی در علّامه ایجاد نشد و فرمودند: خوب نشان بدهد!
مرتاض گفت:
به ایشان بگوئید آیا میخواهد ایشان را بلند کنم؟
وقتی به علّامه گفتیم، ایشان فرمودند:
انجام بدهد! من همین طور که مشغول نوشتن هستم، به نوشتنم ادامه میدهم و او هم کار خودش را بکند!
مرتاض هندی مقداری دم و دستگاهش را درآورد و وردهایی خواند و مدتی کارهایش طول کشید. علّامه نیز همچنان سرش روی کاغذ بود و کنار دیوار نشسته بودند. مدتی گذشت، یک دفعه علّامه سرش را بالا آوردند و نگاهی به مرتاض کردند و دوباره سرش را پائین انداختند و مشغول نوشتن شدند.
مرتاض درهم شد اما دوباره ادامه داد. وردهایی میخواند که ما نمیفهمیدیم و اداها و اطوارهایی هم درمیآورد.
مدتی که گذشت، دوباره علّامه لحظهای سرش را بالا آوردند و نگاهی به چشمان مرتاض انداختند و باز مشغول نوشتن شدند.
مرتاض- که از ناتوانی خود عصبانی شده بود- باز ادامه داد و این بار کارهایش بیشتر طول کشید. علّامه بار سوم نگاهی به او کردند و اندکی طول دادند!
ناگهان مرتاض برخاست و وسائل خود را جمع کرد و با سراسیمگی بیرون رفت!
برخی از ما در پی او رفتیم و از او پرسیدیم: «چه شد؟ چرا نتوانستی؟
او با عصبانیت گفت:
من همه نیروی خود را به کار گرفتم تا روح او را تسخیر کنم و سپس او را از زمین بلند کنم. در نهایت، ایشان نگاهی به من کردند و همه وردهایم باطل شد، به علاوه نفوذِ نگاهش به گونهای بود که کم مانده بود قبض روح شوم. مانند این که کسی گلوی مرا گرفته و کم مانده بود خفه شوم!
دفعه دوم تلاش بیشتری کردم. اما او با یک نگاه کوتاه، دوباره کم مانده بود جان مرا بگیرد!
دفعه سوم همه تلاشم را برای تسخیر او به کار انداختم اما او طوری نگاهم کرد که احساس خفگی و فشارِ گلویم از دو دفعهِ پیش، بیشتر بود. این بود که فهمیدم این فرد را نمیتوان تسخیر کرد و او خیلی عظمت دارد!
آن مرتاض هندی- که از شکست خود ناراحت بود- همان شب از قم رفت و ارادت ما هم به علّامه طباطبائی بیشتر شد!
زِمهر افروخته، سید علی تهرانی، ص ۲۰۹-۲۰۷، نشر سروش.
@varesoon