eitaa logo
وارثون
8.3هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
2.7هزار ویدیو
114 فایل
کانال وارثون؛ کانال عکس، اخبار، مطالب و نکات اخلاقی علما و بزرگان تشیع است. ارتباط با ادمین کانال: @MohsenRanginkaman
مشاهده در ایتا
دانلود
. به نام خدا "آیت الله بروجردی و دزد منزل" 🔹 دیروز آقای حسن عباسی فرزند مرحوم شیخ موسی زنجانی از مرحوم سید سجاد حسینی (دامادشان) حکایتی را به این شرح نقل کردند؛ در سال ۱۳۸۰ از قم به تهران می رفتم پیر مردی کنارم نشسته بود. دقایقی از حرکت اتوبوس نگذشته بود که باب سخن باز شد و به مناسبتی نام آیت الله العظمی بروجردی برده شد. پیر مرد با یک حس و حال خاصی رو به من کرد و گفت می خواهم حکایتی را نقل کنم: گفتم بفرمائید... گفت؛ " شبی بعد از نماز مغرب و عشا مثل همیشه بعد از این که همه رفتند خادم منزل آقای بروجردی درب ها را می بندد. آقای بروجردی با چند نفر از بزرگان مشغول گفتگو بودند که صدای عطسه ای از اتاق های مجاور به گوش جمع می رسد. خادم و یکی دو نفر دیگر، فورا رد صدا را دنبال می کنند. ناگهان، جوانی را می بینند که خود را در گوشه یکی از اتاق ها پنهان کرده بود... او را نزد آقای بروجردی می آورند آقای بروجردی از او می پرسد: راستش را بگو، در خانه من چه می کنی؟ جوان با ترس و لرز می گوید: اگر راستش را بگویم در امان خواهم بود؟ آقا می بفرمایند بله، کسی تو را اذیت نخواهد کرد. بگو این جا چه می کنی؟ جوان گفت: آقا من از تهران آمده ام، دیروز از زندان آزاد شده و اهل بروجردم. شغل من دزدی است. از دیروز هرچه فکر کردم که این شب عیدی با دست خالی چگونه پیش زن و بچه بروم فکرم به جایی نرسید الا این که به قم آمده و از خانه شما دزدی کنم. این شد که اینجا مخفی شدم تا در فرصت مناسب نقشه ام را عملی سازم که گیر افتادم. 🌷آقای بروجردی نگاهی به جوان کرد و گفت ظاهرا گرسنه ای و چیزی نخوردی؟ جوان گفت بله آقا، امروز هیچی نخوردم! آقای بروجردی فرمودند شامی تهیه کردند و به سارق جوان دادند. بعد از این که دزد جوان شامش را خورد آقای بروجردی فرمودند: اگر من کاری برای تو کنم قول می دهی دیگر دزدی نکنی؟ جوان بلا فاصله گفت: بله آقا قول شرف می دهم... آقا فرمودند امشب را اینجا باش استراحت کن تا فردا... صبح روز بعد او را با یکی از مباشرینش به بازار می فرستد و دستور می دهد کت و شلواری برای خودش و لباس و سوغات شب عیدی برای زن و بچه اش خریداری کنند. بعد از خرید نزد آقای بروجردی بر می گردند. آقا مبلغ ۴۰۰ تومان به او می دهد می فرماید برو پیش زن و بچه ات اما ۱۴ فروردین اینجا باش... جوان دست آقا را می بوسد و تشکر می کند و با درشکه ای که به دستور ایشان آماده کرده بودند به گاراژ می رود و راهی بروجرد می شود. ۱۴ فروردین طبق وعده حاضر می شود آیت الله بروجردی نامه ای به دست او داده می فرماید نزد فلان کس در بازار تهران برو و این نامه را از طرف من به او بده! جوان به همان آدرس راهی بازار تهران می شود.. فردی که نامه را تحویل می گیرد از بزرگان بازآر تهران است . می گوید طبق سفارش آقا شما را به شاگردی می پذیرم این جا بمانید و کار کنید. بعد از سه ماه، به جوان می گوید شخص بزرگی مثل آیت الله بروجردی شما را پیش من فرستاده است و لذا از ایشان خجالت می کشم که شما فقط شاگرد من باشید بنابراین سه دانگ مغازه را به نام شما می زنم و شما را شریک خودم می کنم... چند ماه بعد جوان را صدا کرده به او می گوید من مال د اموال زیادی دارم و نیازی به این مغازه ندارم، به احترام آقای بروجردی همه دکان را به نام شما می زنم... خلاصه، بعدها آن جوان به چنان ثروتی دست پیدا می کند که تا الان به نیابت آقای بروجردی ۴۰ سفر مکه مشرف شده است. ده ها خانه برای فقرا خریده و صدها کار خیر کرده است..." 🔸پیرمرد به من گفت آقا سید حالا دوست داری آن جوان سارق را به شما معرفی کنم؟ گفتم: بله! در حالیکه اشک چشمان خود را پاک می کرد گفت؛ آن دزد جوان، همین پیرمردی است که الان در کنار شما نشسته است و به لطف خدا و محبت و سخاوت آیت الله العظمی بروجردی به ثروت و عزت فراوانی رسیده است...🌲 به قلم استاد حسینی دورود
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تبرک‌جستن حضرت آیت الله خامنه‌ای به تربت مولانا حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) پس از پایان نماز @varesoon
مرحومان حضرات آیات میبدی و مغییثی مرندی در مراسم تشییع پیکر آیت الله خلخالی (امام جماعت مسجد گیاهی تجریش) @varesoon
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻آیت الله جوادی آملی : لذت مرگ... @varesoon
قيلَ لِلْحُسَيْنِ بِنْ عَلىٍّ (عليهماالسلام): كَـيْفَ اَصْبَـحْتَ يا ابْنَ رَسُـولِ اللّهِ صلي الله عليه و آله فَقالَ: اَصْبَـحْتُ وَلِىَ رَبٌّ فَوْقى، وَ النّـارُ اَمـامى، وَالْمَـوْتُ يَطْلُبُنى، وَالْحِسابُ مُحـْدِقٌ بى وَ اَنَامُـرْتَهِنٌ بِعَـمَلى، لا اَجِـدُ ما اُحِبُّ، وَ لا اَدْفَـعُ مـا أَكْرَهُ، وَ الاُْمُـورُ بِيَـدِ غَيْرى، فَاِنْ شـاءَ عَـذَّبَنى، وَ اِنْ شـاءَ عَفـا، فَـأىُّ فَقيـرٍ اَفْقـَرُ مِـنّى. به امام حسين (عليه السلام) گفته شد: اى فرزند رسول خدا چگونه صبح كردى؟ فرمود: صبح كردم در حالى كه من پروردگارى دارم كه بالاى سرم است و آتش (جهنم) پيش رويم، و مرگ در جستجوى من است و حساب مرا احاطه كرده و من در گرو عمل خودم هستم. آنچه را دوست دارم نمى يابم و آنچه را دوست ندارم از خودم دور نمى كنم. كارها دست ديگرى (يعنى خدا) است چنانچه بخواهد عذابم مى كند و اگر مايل باشد مى بخشد. پس چه كسى از من نيازمندتر است؟ بحارالأنوار، ج 76، ص 15 @varesoon
به نیت زیارت حضرتش در هر روز : صلی الله علیک یا أباعبدالله الحسین صلی الله علیک یا أباعبدالله الحسین صلی الله علیک یا أباعبدالله الحسین صلی الله علیک و رحمة الله و برکاته قبول ▪️@varesoon
آیت اللّه شبیری زنجانی : حسنعلی تهرانی برادری به نام حاج میرزا حسینعلی داشته كه در دربار ناصرالدّین شاه بود، و تمام لباسهای شاه زیر نظر او دوخته می شد. روزی مرحوم حاج شیخ حسنعلی در حرم امام رضا علیه السّلا مشغول زیارت بوده، به او خبر می آورند كه برادرش در گذشته است. ایشان شدیداً گریه می كند و به حضرت امام رضا علیه السّلام متوسّل می شود و عرض می كند: «برادر من در دربار بود و طبعاُ حقوق و مظالم زیادی به گردنش خواهد بود، از شما می خواهم در حقّ او شفاعت فرمایید». جنازه او را با تشریفات خاصّی از تهران به قم می برند و بعد از شوط دادن درحرم، در یكی از بقاع صحن مطهّر به خاك می سپارند. یكی از علمای بزرگ، همان شب در عالم رؤیا می بیند جنازه را از تهران به طرف قم تشییع می كنند ولی مأمورین عذاب در مسیر تشییع او را به انواع عذابها عذاب می كنند. هنگامی كه جنازه به صحن مطهّر می رسد، مأمورین عذاب دمِ درِ صحن مطهّر می ایستند و به احترام كریمه اهلبیت وارد صحن نمی شوند. در آن هنگام بانوی مجلّله ای از حرم مطهّر خارج می شود و به این فرشته ها كه مأمور عذاب بودند می فرماید: «برادر ایشان به برادرِ من متوسّل شده، برادرم در حقِّ او شفاعت نموده است، دیگر شما برگردید و با او كاری نداشته باشید. فرشته ها اطاعت می كنند و بر می گردند». 📚کتاب جرعه ای از دریا، جلد سوم، صفحه 348. و کرامات معصومیه علیها السلام، علی اکبر مهدی پور @varesoon
حضرت آیت الله بهجت: وقتی بلایی مانند وبا در نجف پیدا می‌شد، حتی در بازارها هم گاهی مجالس روضه‌خوانی و توسل برقرار می‌شد، ولی ما مثل آدم‌های مأیوس و ناامید، گویا نمی‌خواهیم از این درِ رحمت داخل شویم و برای رفع بلا و گرفتاری‌ها به حضرات معصومین علیهم‌السلام متوسل شویم! آیا امروز برای رفع بلاها غیر از تضرعات و دعای صادق همراه با توبه و توسل، راه دیگری داریم؟! مسلمان‌ها و برادران و خواهران ما در زیر آتش دشمن در چه حالی هستند، و ما در چه حال؟! آیا رواست که چنین بی‌تفاوت و غیرمضطرب باشیم؟! ✍️در محضر بهجت، ج۲، ص۴۰ @varesoon
نگرانم که وجود عاطلی شده باشم! مرحوم آیت الله سید محمد محقق داماد، آن وقت که به بیماری قلبی دچار شده بودند و توان تدریس و تعلیم از ایشان سلب شده بود، بسیار متاثر بودند و می‌فرمودند: مرگ، حق است اما نگران از این هستم که وجود عاطلی شده باشم، آدم، زنده باشد ولی نتواند به دین خدمت، و علوم اهل بیت (ع) را منتشر کند جای نگرانی دارد. این سخن، از نهایت علاقه ایشان به علوم و معارف دینی، و دغدغه وی برای نشر این معارف خبر می‌دهد. و همه این ها به دو نکته باز می گردد: یکی این که اساسا نشر علوم الهی، محبوب و خواست الهی است و این گونه انسان‌های بزرگ، چون بندگان خاص خدایند، آن چه را خدا می پسندد، آن ها هم می پسندند. و دیگر این که آن ها چون رنج ها و محرومیت های دوران طاغوت را دیده بودند، از این رو تربیت و تقویت طلاب، برای آن ها لذت آور بوده، قدر آن را دانسته ومغتنم می‌شمرند! مهر استاد- سیره علمی و عملی آیت الله العظمی جوادی آملی- ص ۱۷۶-۱۷۵، نشر اسرا. @varesoon
🔻کرامت مرتاض کافر! آیة الله سید احمد روحانی (متوفای ۱۳۴۳): یک‌بار برای تبلیغ به بمبئی هندوستان رفتیم. بعضی از همراهان، از خُدّام حرمِ امام رضا (ع) بودند. یک روز به رفقا پیشنهاد دادم به محل مُرتاضین برویم. یکی از مرتاضان تَشت بزرگی داشت که داخلش عذره [مدفوع] انسان بود و مشغول هم زدن آن بود. همین طور که هم می زد یک انگشتی زد و در دهان گذاشت و مزه مزه کرد. آن همسفر خادم، خیلی حالش بد شد. مرتاض به او رو کرد و با زبان فارسی گفت: «این بدتر است یا موقوفه امام را خوردن؟». حدیث نصر. ص۹۸، زندگینامه و خاطرات آیت الله نصرالله شاه آبادی. به کوشش سیدحسین کشفی @varesoon
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظاتی کوتاه مهمان چهره نورانی مرحوم حضرت آیت الله محفوظی (ره) @varesoon
آیت‌الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی در خاطراتی تعریف کرده است: «روزی از بازار نجف عبور می‌کردم. دیدم طلبه‌ها به مغازه‌ای خیلی رفت‌وآمد می‌کنند. پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: علمایی که فوت می‌کنند، کتاب‌های شان را این‌جا حراج می‌کنند. رفتم داخل و دیدم که عده‌ای حلقه‌ زده‌اند و آقایی کتاب‌ها را آورده و چوب حراج می‌زند و افراد پیشنهاد قیمت داده و هر کس که بالاترین قیمت را پیشنهاد می‌داد، کتاب را می‌خرید. یک عربی نشسته بود در کنارش، کیسه پولی بود و بیشترین قیمت را او داده و کتاب‌ها را می‌خرید و به دیگران فرصت نمی‌داد! متوجه شدم که او فردی به نام کاظم دجیلی، دلال کنسولگری انگلیس در بغداد است و در طول هفته، کتاب‌ها را خریده و جمعه‌ها به بغداد برده و تحویل انگلیسی‌ها می‌داد و پولشان را گرفته و بعد دوباره می‌آید و کتاب می‌خرد. از آن موقع تصمیم گرفتم که نگذارم انگلیسی‌ها کتاب‌ها را به یغما ببرند و ما را از درون تهی کنند ؛ و بعد از آن، شب‌ها بعد از درس و بحث، در یک کارگاه برنج‌کوبی مشغول کار شدم و با کم کردن وعده‌های غذا و قبول نماز و روزه استیجاری، پول جمع کرده و به خرید و جمع‌آوری کتاب‌های خطی مبادرت کردم…» @varesoon