6
و این شهید فخاری سنگ را برداشت و شکا فت . تا آن باران نور به قبرش نفوذ کند و ظرف دلش را پر از باران نور کند خلق الانسان من سلسال کالفخار انسان را از خاکی مثل خاک کوزه گری خلق کردیم
ما این خاطره را از اول از کارخانه شروع کردیم در وصیت نامه اش شهید فخار مینویسد. شما نباید کارخانه ای باشید که فقط صبح و ظهر و شب بخورید و باید قدر ی به فکر این باشیم که زمین دهان باز کرده تا ما را بخورد حتی اگر دنیا و خوردن او را هم می خواهیم باز باید سراغ اقامه ی دین و راه شهدا باشد لو انهم اقاموا التورات والانجیل وما انزل الیهم من ربهم لاکلو من فوقهم ومن تحت ارجلهم اگر اقامه می کردند آنچه خدا نازل کرده از انجیل و تورات و غیره از بالا و پایین می خوردند وبعد این آیه ایه ی غدیر است که بلغ ما نزل الیک و بعداین ازآ یه قرآن میگوید اگر دین را اقامه نکنید هیچ چیزی نخواهید داشت نمونه اش همین غرب است که با بی حجابی عشق و خانواده را نابود کرده و آمریکا 46 میلیون کارتن خواب دارد و سرمایه در جیب یک درصد است و حرام زاده ای با لای پنجاه تا هشتاد در صد شده
۱۸ تیر ۱۴۰۲
🦄الاغی که اسیر شد!😳
عباس رحیمی رزمنده:
در یک منطقه کوهستانی مستقر بودیم و برای جابجایی مهمات و غذا به هر یگان الاغی اختصاص داده بودند.
از قضا الاغ یگان ما خیلی زحمت می کشید و اصلا اهل تنبلی نبود.
یک روز که دشمن منطقه را زیر آتش توپخانه قرار داده بود، الاغ بیچاره از ترس یا موج انفجار چنان هراسان شد که به یکباره به سمت دشمن رفت و اسیر شد!
چند روزی گذشت و هر زمان که با دوربین نگاه می کردیم متوجه الاغ اسیر می شدیم که برای دشمن مهمات و سلاح جابجا می کرد و کلی افسوس می خوردیم.
اما این قضیه زیاد طول نکشید و یک روز صبح در میان حیرت بچه ها، الاغ با وفا، در حالیکه کلی آذوقه دشمن بارش بود نعره زنان وارد یگان شد.
الاغ زرنگ با کلی سوغاتی از دست دشمن فرار کرده بود.
بازم دم الاغه گرم تا فهمید اشتباه رفته برگشت اما بعضی از مسئولین چندین سال که اشتباهی رفتن داخل جبهه دشمن وهنوز هم نفهمیدن که به کی سواری میدهند!
😝تیـ😉ـڪه
۱۹ تیر ۱۴۰۲
عقل پرسید
که دشوارتر از کشتن چیست
عشق فرمود
فراق از همه دشوارتر است...
فروغی بسطامی
بعد از مراسم صیغه محرمیت، باهم همگام شدیم و وقتی نگاه کردم دیدم در امام زاده باراجین هستم. کمی بعد دست من را گرفت و باهم به مزار اطراف امام زاده رفتیم. از انتخاب این مکان آن هم تنها ساعتی بعد از محرمیت تعجب کردم اما حمید حرفی زد که برای همیشه در ذهنم جا گرفت.
حمید وسط قبرستان ایستاد و گفت: «فرزانه جان، می دانم متعجب هستی، اما امروز خوش ترین لحظات زندگی ما است، اما تو را به این مکان آورده ام تا یادمان نرود که منزل آخر همه ما اینجاست!»
بعد خندید و گفت: «البته من را که به گلزار شهدا خواهند برد»
دیدار ما در معراج شهدای قزوین، سخت تر از سخت بود... در تمام لحظات قبل از این دیدار به خودم می گفتم چیزی نشده، رفتن حمید دروغ است، حمیدم که سه روز پیش با او تلفنی صحبت کردم، اتفاقی برای او نیفتاده است.
حتی وقتی از پله های معراج بالا رفتم و پیکرش را دیدم با خود می گفتم الآن دست می زنم و می بینم که تمام این لحظات که عمری بر من گذشت خواب است؛ اما وقتی دیدم و لمسش کردم بدن و صورت سردش را یاد افتادم که همیشه دست های سردش را به من می داد و می گفت فرزانه جان با دست هایت گرمم کن؛ و من در آن لحظه تصمیم گرفتم با دست هایم گرمش کنم.
به یاد گریه شب آخر افتادم که حمید به من گفت «فرزانه دلم را لرزاندی اما ایمانم را نمی توانی بلرزانی». برای همین سرم را کنار صورتش بردم و گفتم مرا ببخش که در شب آخر دلت را لرزاندم...
پیکرش را می بوسیدم و با گریه می گفتم دوستت دارم عزیزم؛ یادت هست همیشه وقتی از مأموریت به خانه برمی گشتی برای من گل می خریدی، حالا ازاین پس من باید برای تو گل بیاورم.
هنگام خاک سپاری خاک مزارش را می بوسیدم و می گفتم ای خاک تا ابد همسرم را از طرف من ببوس💘😭
شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی🌹🌹🌹🌹🌹
۱۹ تیر ۱۴۰۲
#برگی_از_خاطرات
يَا مُجِيبَ أَلْمُضْطَرّ
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#بیقرار_مجنون...
.
ما "کرد" هستیم و...
به زبون کردی خیلی سخته...
بخوای بگی"دوستت دارم"…❤
گاهی با خنده بهم میگفت:
"به کردی بگو💕دوسِت دارم💕ببینم بلدی یا نه…؟"
بعد به این نتیجه میرسیدیم که خیلی خوبه فارسی حرف میزنیم...
گاهی شعر میخوندم براش و...
بیشتر این بیتو زمزمه میکردم...
.
#صبر_ایوب_زمان_صبر_منه...
#خونه_بی_تو_خونه_نیست_قبر_منه...❤
.
اون مدتی که سوریه بود...
تلفن که میزد...
با ذوق حرف میزد...
مدتی هم که حرف میزدیم...
حرفای زن و شوهری بود...💕
مثلاً میگفتم...
❤...دلم واست تنگ شده...❤
یا به شوخی بهش ميگفتم...
"اونجا زن نگیریاااا...❤"
میزد زیر خنده و میگفت:
"نه بابا...خانوم این چه حرفیه...؟!❤"
یه روز قبل شهادتش...
از همسایهمون...
که همسرشو از دست داده بود،پرسیدم...
"بدون شوهر بودن سخته…؟
چه جوریه…؟"
گفت:"من عادت کردم..."
پیش خودم گفتم…
اما من که نبودن مهدی واسم عادی نمیشه...
مطمئن بودم که آقا مهدی شهید نمیشه...
اون واسه نیومدن نرفته بود...😢
واسه دفاع رفته بود...
وقتی متوجه شدم که به شهادت رسیده...
دلم میخواست گریه کنم ولی نمیتونستم...
میگفتم نکنه کسی اشکمو ببینه و بگه...
"هااان...چی شد…اشکت در اومد...؟!"
پشیمون نیستم...
از اینکه رضایت دادم به رفتنش...ولی...
خیلی دلتنگ میشم...💔
مخصوصا غروبا...
تنها شدنو با همه وجودم لمس کردم...💔
روز تشییع و خاکسپاری...
هنوز تو شک بودم...
پیکرشو که گذاشتن تو قبر...
حلقه مو انداختم تو قبرش...💕
واسه دل خودم این کارو کردم...
تا مثلا یادش بمونه که شفاعتم کنه...
بین بچه ها رابطه ش با "نهال"دخترمون...
یه جور دیگه بود...
.
#تموم_عالم_میدونن_که_دخترا_بابایی_اَن...😢
.
نهال همش میگه...
بابایی رفته کربلا...
راهشو گم کرده...برمیگرده...😔
.
(همسر شهید،مهدی قاضی خانی)
۲۰ تیر ۱۴۰۲
🛑
گفت: راستی جبهه چطور بود؟
گفتم : تا منظورت چه باشد .🙃
گفت: مثل حالا رقابت بود؟🤔
گفتم : آری.
گفت : در چی؟ 😳
گفتم :در خواندن نماز شب.😊
گفت: حسادت بود؟
گفتم: آری.
گفت: در چی؟ 😮
گفتم: در توفیق شهادت.😇
گفت: جرزنی بود؟ 😳
گفتم: آری.
گفت: برا چی؟
گفتم: برای شرکت در عملیات .😭
گفت: بخور بخور بود؟😏
گفتم: آری .☺
گفت: چی میخوردید؟ 😏
گفتم: تیر و ترکش 🔫
گفت: پنهان کاری بود ؟
گفتم: آری .
گفت: در چی ؟
گفتم: نصف شب واکس زدن کفش بچه ها .👞
گفت: دعوا سر پست هم بود؟
گفتم: آری .
گفت: چه پستی؟؟ 🤔
گفتم: پست نگهبانی سنگر کمین .💂
گفت: آوازم می خوندید؟ 🎙
گفتم: آری .
گفت: چه آوازی؟
گفتم:شبهای جمعه دعای کمیل .
گفت: اهل دود و دم هم بودید؟؟ 🌫
گفتم: آری .
گفت: صنعتی یا سنتی؟؟ 😏
گفتم: صنعتی ، خردل ، تاول زا ، اعصاب💀☠
گفت: استخر هم می رفتید؟ 💧
گفتم: آری ...
گفت: کجا؟
گفتم: اروند، کانال ماهی ، مجنون .🌊
گفت: سونا خشک هم داشتید ؟
گفتم: آری .
گفت: کجا؟
گفتم:تابستون سنگرهای کمین ،شلمچه، فکه ،طلائیه.
گفت: زیر ابرو هم برمی داشتید؟ 🙄
گفتم: آری
گفت: کی براتون برمی داشت؟😏
گفتم: تک تیرانداز دشمن با تیر قناصه .😞
گفت: پس بفرمایید رژ لبم میزدید؟؟😏😏 گفتم: آری
خندید و گفت: با چی؟
گفتم: هنگام بوسه بر پیشونی خونین دوستان شهیدمان😭😔
سکوت کرد و چیزی نگفت...
🌹ياد و خاطره بسیجیان بی نام و بی ادعای دفاع مقدس گرامي باد!
🌹پنجم آذر، روز بسیج گرامی باد.🌹
۲۰ تیر ۱۴۰۲
#لطیفه😁
حساب پس انداز
اولين بارى كه استخاره گرفتم نيت كردم و بعد قرآن باز كردم ديدم نوشته "یِـس"
گفتم اییییوول بابا دمت گرم👏👏
خيلی واضـح گفتى 😍😊
بعدها تو مدرسه فهميدم #ياسين بوده
🙈😂😂
#لطیفه😁
یکی از اساتید تعریف میکرد که یه روز یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه #استخاره بگیره استاد هم #استخاره میگیره وبهش میگه : بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد وگفت
میدونید #استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد:نه
شاگرد:تو اتوبوس نشسته بودم
دیدم نفر جلوییم،پشت گردنش خیلی صافه وباب زدنه
هوس کردم یه پس گردنی بزنمش
دلم میگفت بزن . عقلم میگفت نزن هیکلش از تو بزرگتره میزنه داغونت میکنه
خلاصه زنگ زدم و#استخاره گرفتم وشما گفتین فورا انجام بده
منم معطل نکردم وشلپ زدم پس کله طرف😅
انتظار داشتم بلند شه دعوا راه بندازه اما یه نگاهی به من انداخت وگفت استغفرالله😯
تعجب کردم گفتم : ببخشید چرا استغفار؟🤔
گفت:دخترم یه پسر بیکار رو دوست داره و من با #ازدواج اون مخالفت کردم ولی پسر همکارم که وضعیت مالی خوبی دارن به خواستگاریش اومده و میخوام مجبورش کنم که زن پسر همکارم بشه و الان توی دلم داشتم به #خدا میگفتم خدایا اگه این تصمیمم اشتباهه یه پس گردنی بهم بزن که بفهمم
تا این درخواستو کردم تو از پشت سر محکم به من زدی😅
ـــــــــــــــــــــــــ
‼️#تلنگـــــر...👇
✅مگه ما #کاسب نیستیم؟
دوست داریم کم #سرمایه بذاریم
اما زیاد سود کنیم؟
خب بسـم الله...
یه کم برا 💖قـــــــرآن 📖💖
وقت بذاریم تا ببینیم چقدررررر سود توشه.
🌹امام صادق علیه السلام فرمودند:
امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام به یارانش می فرمودند : بدانید که #قرآن راهنمای روز و روشنی شب تار در هر سختی و فقر است.👌
پـس 👇
🌸فَاقـرَؤُا ما تَیَسـَّرَ مِنَ الْقُـرْآن🌸
هر چقدر میتوانید #قرآن بخونید.
حتی روزی یه خـط...
‼️یکم #سهام قـرآنی هم بخریم
که هیچوقت قیمتش افت نمیکند.😇
🌸🌺❤️❤️
#احکامشرعی🌺
ازنظر شرعی حرمت #قرآن بایدحفظ شود و بی احترامی به #قرآن حرام است.❌❌
احکام
احکام شیرین
۲۰ تیر ۱۴۰۲
🌱گلولههای دشمن پشت سر هم میریخت روی سرمان. مانده بودیم چهکار کنیم. جابری گفت: «متوسل بشین به حضرت فاطمه (س) تا بارون بیاد». دست برداشتیم به دعا و حضرت زهرا (س) را واسطه کردیم. یک ربع نگذشته بود که باران بارید و آتش دشمن آرام شد.
اللهیار داشت از خوشحالی گریه میکرد. گفت: «یادتون باشه از حضرت فاطمه (س) دست برندارین. هر وقت گرفتار شدین امام زمان (عج) را قسم بدین به جان مادرش، حتماً جواب میگیرید».
#شهید_اللهیار_جابری🌷
#یاد_یاران
۲۰ تیر ۱۴۰۲
۲۰ تیر ۱۴۰۲
⊰•🎋°🌹•⊱
#سبک_زندگی_شهدایی 🌷
🌱 همیشہ همسرداریش خاص بود؛
وقتی مےخواستیم با هم بیرون برویم، لباسهایش را مےچید و از من مےخواست تا انتخاب ڪنم؛
از طرف دیگر توجہ خاصی بہ مادرش داشت.
هیچ وقت چیزی را بالاتر از مادرش نمےدید،
تعادل را رعایت مےڪرد؛
بہ خاطر دل همسرش دل مادرش را
نمےشڪست؛
و یا بہ خاطر مادرش بہ همسرش بےاحترامی نمےڪرد...
✍️ بہ روایت همسر ...
#شهید مدافع حرم مهدی نوروزی
هدیه به روح مطهر شهید #صلوات
.
۲۰ تیر ۱۴۰۲
امام خمینی اجازه داد حسن باقری با دوربینی که خودش آورده بود، عکس یادگاری بگیرد
حسن لامپ اتاق را روشن کرد تا عکسها خراب نشود
سه چهار عکس گرفت و نشست. رضایی آمادهی ارائهی گزارش بود که امام رفت طرف کلید #برق و چراغ را خاموش کرد.
در آن وقت روز نیازی به لامپ نبود، برای همهمان جالب بود.
#امر_به_معروف
#مصرف_برق
#اسراف
۲۰ تیر ۱۴۰۲
🍃🔹به آقای خامنهای بگویید دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند
🔹در یکی از روزهای سال ۶۲، زمانی که حضرت آقا، رییس جمهور وقت، برای مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج میشدند، در مسیر حرکت تا خودرو، متوجه سر و صدایی شدند که از همان نزدیکی شنیده میشد.
🔹صدا از طرف محافظها بود که چندتایشان دور کسی حلقه زده بودند و چیزهایی میگفتند, صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد میزد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنهای! من باید شما را ببینم»
حضرتآقا از پاسداری که نزدیکش بود پرسیدند: «چی شده؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمیدانم حاج آقا! موندم چطور تا اینجا تونسته بیاد جلو» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید آقا خودشان به سمت سر و صدا به راه افتادهاند، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وایستید، من میرم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش، آنها را نزدیک حضرتآقا مستقر کرده و خودش به طرف شلوغی میرود.
کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگردد, و میگوید: «حاج آقا! یه بچه است, میگه از اردبیل کوبیده اومده اینجا و با شما کار واجب داره, بچهها میگن با عز و التماس خودشو رسونده تا اینجا, گفته فقط میخوام قیافه آقای خامنهای رو ببینم، حالا میگه میخوام باهاش حرف هم بزنم».
حضرتآقا میفرمایند: «بذار بیاد حرفش رو بزنه وقت هست».
🔹لحظاتی بعد پسرکی ۱۲-۱۳ ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمده و همراه با سرتیم محافظان، خودش را به حضرتآقا میرساند, صورت سرخ و سرما زدهاش خیس اشک بود, در میانه راه حضرتآقا دست چپش را دراز کرده و با صدای بلند میفرمایند: «سلام بابا جان! خوش آمدی»
🔹شهید بالازاده با صدایی که از بغض و هیجان میلرزیده به لهجهٔ غلیظ آذری میگوید: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟»
حضرت آقا دست سرد و خشکه زدهٔ پسرک را در دست گرفته و میفرمایند: «سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان میدهد.
حضرتآقا از مکث طولانی پسرک میفهمند زبانش قفل شده, سرتیم محافظان میگوید: «اینم آقای خامنهای! بگو دیگر حرفت را» ناگهان حضرتآقا با زبان آذری سلیسی میفرمایند:
«شما اسمت چیه پسرم؟»
شهید بالازاده که با شنیدن گویش مادریاش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی میگوید: «آقاجان! من مرحمت هستم از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»
حضرتآقا دست شهید بالازاده را رها کرده و دست روی شانه او گذاشته و میفرمایند: «افتخار دادی پسرم صفا آوردی چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچهٔ کجای اردبیل هستی؟»
شهید بالازاده که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود میگوید: «انگوت کندی آقا جان!»
حضرتآقا میپرسند: «از چای گرمی؟» شهید بالازاده انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد زود میگوید: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم».
حضرتآقا میفرمایند: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»
شهید بالازاده میگوید: «آقا جان! من از ادربیل آمدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.»
حضرتآقا عبایش را که از شانه راستش سُر خورده بود درست کرده و میفرمایند: «بگو پسرم. چه خواهشی؟»
شهید بالازاده میگوید: آقا! خواهش میکنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند!
حضرتآقا میفرمایند:چرا پسرم؟
شهید بالازاده به یک باره بغضش ترکیده و سرش را پایین انداخته و با کلماتی بریده بریده میگوید: «آقا جان! حضرت قاسم (ع) ۱۳ ساله بود که امام حسین (ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم ۱۳ سالهام ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمیدهد به جبهه بروم هر چه التماسش میکنم, میگوید ۱۳ سالهها را نمیفرستیم, اگر رفتن ۱۳ سالهها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم (ع) را چرا میخوانند؟» و شانههای شهید بالازاده آشکارا میلرزد.
حضرت آقا دستشان را دوباره روی شانه شهید بالازاده گذاشته و میفرمایند: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است»شهید بالازاده هیچ چیز نمیگوید، فقط گریه میکند و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش میرسد.
حضرتآقا شهید بالازاده را جلو کشیده و در آغوش میگیرند و رو به سرتیم محافظانش کرده و میفرمایند: «آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ملکوتی (امام جمعه وقت تبریز)تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است, هر کاری دارد راه بیاندازید و هر کجا هم خودش خواست ببریدش, بعد هم یک ترتیبی بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل, نتیجه را هم به من بگویید»
حضرتآقا خم شده صورت خیس از اشک شهید بالازاده را بوسیده و می
فرمایند: «ما را دعا کن, پسرم درس و مدرسه را هم فراموش نکن, سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...
۲۱ تیر ۱۴۰۲