«و انگار که بودنت،
بهانهای است برای دل بستن به این زندگی.»
@vlog_ir
#همسرانه
خانوم های عزیز؛توجه داشته باشید...
•••مغز مردها پیمانهای طراحی شده
حالا یعنی چی طراحی پیمانهای ؟! 🧠
🍃یعنی طراحی بخش بخش، یعنی اگر یکی از بخشها مشکلی براش پیش بیاد، به باقی داستان آسیبی وارد نمیشه به زبان سادهتر، اینکه وقتی باهاش قهر میکنید میتونه بخوابه، به این معنی نیست که شما براش مهم نیستید به این معنیه که بخشی که مربوط به قهر کردن شماست، بخشی که مربوط به خواب هست رو انگشت نمیکنه!
🍃مثل مغز زنها نیست که یه بخش داره و اون یه بخش خودش و همهی جهان هستی رو انگولک میکنه!پس ناراحت نشید الکی و زندگیتونو بکنید.
خلاصه که مردا همین جوری افریده شدن😒🤣
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
أحياناً يكون بداخلنا كلام
لا يحتاج إلى أذن
تسمعه بل يحتاج إلى قلب يشعر به..
گاهی اوقات
کلماتی در درون ما هستند؛
که برای شنیدن به گوش نیاز ندارند،
بلکه به قلبی نیاز دارند که احساس کند...
@vlog_ir
گاهی باید رها کرد
باید نداشت
باید نخواست
باید گریخت
از انتظارهایی که آدم را پیر
و دردهایی که آدم را شکسته می کند...
@vlog_ir
آخر هر قصه میرسیم به این حرف
بیدل دهلوی که میگه:
«هر جا که باشی کسی غیر از خودت همراه نیست.»🤍🍃
@vlog_ir
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
" سرگذشت عاشقانه و واقعی فلک "
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
عاشقانه ای برای زندگی
حس خوبی نداشتم رفتم خونه کنار بهار دراز کشیدم محمد رفت سرکلاس و محسن رفت بیرون رفتم به کارهای خو
همه محتوای معدمو خالی کردم چند تا عق عمیق زدم بی حال نشستم تو سرویس حتی توانایی راه رفتن هم نداشتم کمی بعد محمد به در سرویس زد سهیلا .....سهیلا .....جون نداشتم جواب بدم صدای گریه بهار اومد مامانی......دلم پر کشید برا مظلومیت دخترکم شنیدم که محمد بغلش کرد گفت داداشی هیچچی نیست الان میاد مامان بهار
بلند شدم رفتم در باز کردم مرمر سلطان داشت میاومد سمتم هول شدم بدون هیچ ملاحضه ای گفت از کیه؟؟؟!!!!متعجب نگاهش کردم یعنی چی این حرف با چشای گشاد نگاهش کردم یه لحظه ترس خیلی بدی تو وجودم نشست.....
مرمرسلطان ابرو گره زد دوباره با صدای بلندتری پرسید گفتم پدر بچه تو شکمت کیه؟؟؟؟؟من ترسیده بودم شوکه بودم نمیدونستم چی میگه لال شده بودم فقط با رنگ پریده زبون قفل شده نگاهشون میکردم جمیله اومد گندم رفت یه حرف دم گوشش گفت بعد داد زد زنیکه سلیطه اینجا رو با خونه بابات اشتباه گرفتی هرروز بغل یکی میخوابی فکر نمیکردی یه روزی اینجوری رسوا بشی بعد رو کرد سمت مرمرسلطان گفت مامان مرمر ، به من جمیله از همون اول گفته بود هرشب یکی میاد خونه ته عمارت ولی چیزی به روم نیاوردم که خودتون ببینین مرمرسلطان دوباره سوالشو پرسید پدر بچه کیه....محمد شوکه شده بهار که داشت خودشو میانداخت بغلم گذاشت زمین
چشماش خون بود که مبارید و رگ ورم کرده گردنش دستشو سمتم دراز کرد دستمو گرفت دستشو گذاشت رو نبضم محکم و با تحکیم گفت هیسسسسسسس.....برای مدت کمی سکوت شد انگار همه منتظر حرف محمد بودن همه چشم و گوش شدن منتظر حرف محمد......
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff