846.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرایشگر معروف شهر بودم عاشق پسری شدم که هم سن پسرم بود غافل از اینکه....
با من من در حالی كه ترسيده بودم و از ترس به خودم ميلرزيدم گفتم : ميشه از اتاق بری بيرون بخدا اگه يكی سر برسه آبرومون ميره ، اما بهادر گوشش بدهكار این حرفا نبود يه قدم ديگه به سمتم برداشت كه یه دفعه صدايی از توی حياط پيچيد ..
بهادر خودشم با صدايی كه اومد رنگ از صورتش پرید ، با گریه رو به بهادر كردم و گفتم : توروبخدا برو بيرون ، تو داری یه كاری ميكنی که اين خانواده الكی و به خاطر هيچی طناب دار بندازن بيخ گلوم ...
بي توجه به حرفام از اتاق رفت بيرون و دو سه دقيقه بعد برگشت و گفت كسی توی
حياط نبود اما من اونقدر دلشوره داشتم و ترسيده بودم كه مدام احساس ميكردم يكی تو خونست و داره مارو ديد ميزنه ..
به هزار زحمت و مكافات و وعده های سر خرمن راضيش كردم بره ..
بهادر هم به اميد وعده هايی كه بهش داده بودم از اتاق زد بيرون و من دوباره تنها شدم ..
از حرفهايی كه بهادر بهم زده بود زیادم بدم نيومد ، حداقل اون قدر منو ميدونست ولی سالار هيچ ارزشی برای من قائل نبود ..
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff
قشنگ ترین توصیفی که
راجع به آدمای مهربون شنیدم این بوده:
«کسانی که به زندگی دیگران نور میبخشند
روزی خورشید خواهند شد.»
@vlog_ir
592.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«رها کنید!
چیزی که میاد رو قبول کنید
و اجازه بدید زمانش که تموم شد بره.
چیزی که برای توعه، قطعا بدون تلاش
تو هم میمونه.»
@vlog_ir
نوشته بود:
«من رنجیدم ولی نرنجوندم،
فقط جایگاه هیچکس رو بهش پس ندادم.»
@vlog_ir
به قول بیدل دهلوی:
«غنیمت شمارند پیغام هم
فراموشی است آخر این یادها.»
@vlog_ir
197.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«آدم باید تا وقتی ذوقش را دارد به چیزی
که میخواهد برسد. بعدش میشود مثلِ
نباتی که در چای سرد انداختی؛ هرچقدر
بزرگ باشد و هرچقدر که هم بزنی،
دیگر آن شیرینی که انتظارش را داری
نمیدهد.»
@vlog_ir
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوهرم معلم روستا های کوچک بود که دخترای کم سن و سال رو فریب میداد و...
چند روزی گذشته بود که خبر استخدام قبولی سالار تو آموزش و پرورش تو كل روستا پيچيد از دوست و آشنا گرفته تا دشمن و غريبه تبریک گفتن.
منم خوشحال بودم ، به لطف خدا اينجوری از اين خونه میرفتیم ، منكه اميدی به طلاق گرفتن نداشتم ، حداقل با رفتن از این خونه از این خانواده ی بی سروسامون که معلوم نبود طعمه كدوم گرگی ميشدم نجات پیدا میکردم ، همين كه از اين خونه برم یعنی دری از لطف و رحمت خدا به روی زندگيم باز شده بود
همه تو خونه خوشحال بودن ، بهادرم كه حسابی جا خوش كرده بود و با نگاهاش منو ميخورد
و امان از شهين كه هر لحظه به پرو پای سالار ميپيچيد و سعی ميكرد با حركاتش منو عذاب بده ، احساس ميكردم شهين حس خاصی به سالار داره و اينم حتی نميتونست منو تحريک كنه ، بدم نميومد بين شهين و سالار یه خبرايی باشه كه بتونم از اين موقعيت سواستفاده كنم و
نيس زبون های شهين و كتكای سالارو تلافی كنم
سالار مدام خودشو به من ميچسبوند و وعده ی رفتن از اين خونه رو بهم ميداد اما از دهنش در نميرفت كه بابت غلط های كه كرده عذر خواهی كنه ، چند روزی از معلمی سالار ميگذشت كه احساس حالت تهوع بهم دست داد ، خدا خدا ميكردم كه بچه دار نشده باشم ، نه اینکه زندگی خیلی خوبی داشتم که بخوام پا یه طفل بيگناه ديگه ای رو هم به اين دنيا باز كنم ..
نميدونستم چیكار كنم و مدام حالت تهوع داشتم حاضر بودم هر نذر و نيازی كنم كه حامله نباشم ، اما بخت من سوخته بود و فهميدم كه حامله ام
وقتی....
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff