#به_وقت_عاشقی
دستش نمی رسد به ضریح شما ولی
بر گنبد تو بوسه زده دانه های برف♥️
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
دقت کنید که پدر و مادرتان را
راضی نگه دارید،
اگر از دنیا رفته اند سحرها هنگام
نمازشب برایشان دعا کنید.
اگر وضع مالی تان خوب است برایشان
گوسفند بکشید و قربانی کنید.
هرچیزی که پدر و مادرتان در زمان حیات
دوست داشتند برایشان خیرات بدهید
که به آنها میرسد..🌱
@vlog_ir
⌈ولی تو دقیقا همونی هستی که ...
دلم میخواد باهات ساعتها تو هوای بارونی پاییز بدون چتر رو برگا خش خش کنم.
غرقِ خندهی پنهونِ تو چشمات شم غرق شم تو وجود خود تُو بدون هیچ فکری جز خودت🧡🙂!"⌋
@vlog_ir
⇠نگرانِ آدمهای اطرافَم نباش!⇢
🌙⁞ تو برایَم آنقدر ماه هستی ⁞💛،
که هیچ ستارهای به چشمَم نمیآیَد◡‿◡
@vlog_ir
- به جای « دوستت دارم » بهش بگو:
تو نورِ منی ؛ تو ماهِ منی تو تاریکترین نقطهیِ زندگیم. تو خورشیدِ منی وسطِ روزایِ یخ و سردم، تو امیدِ منی تو اوجِ سردرگمی. تو نفس میشی واسه من وقتی که غصهها نفسمو گرفتن. تو لبخندِ لبایِ منی، تو عزیزترینِ منی.🦋!"
@vlog_ir
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#آشپزی
قابلی پلو یا کابُلی پلو از غذاهای اصیل و محبوب کشور افغانستانِ که به ذائقه ی ما ایرانی ها هم خیلی نزدیکِ🤌🏼
مواد لازم :
گوشت گوسفندی که بهتره ماهیچه باشه : نیم کیلو
پیاز درشت : دو عدد
هویج : ۴ عدد
کشمش پلویی : یک پیمانه
برنج : ۳ پیمانه
شکر : دو قاشق غذاخوری
ترکیبات ادویه :
دارچین ، زردچوبه ، فلفل سیاه ، پودر تخم گشنیز ، جوزهندی، میخک،برگ بو، کمی زیره و نمک
سیر : دو حبه
طرز تهیه :
🥕 برای شروع پیازارو خلالی خرد میکنیم وتوروغن تفت میدیم سبک که شد گوشت گوسفندی رو اضافه میکنیم رنگ گوشت که تغییر کرد دو یا سه حبه سیر خرد شده و ادویه ها رو اضافه میکنیم ویک دقیقه تفت میدیم و آب جوش میریزیم و میذاریم گوشت ها بپزه (روی حالت پخت گوشت )
🥕 تو این فاصله هویج ها رو پوست میگیریم و خلالی خرد میکنیم وتوروغن تفت میدیم در ظرف رو میذاریم با حرارت متوسط تا هویجا نرم بشن بعد شکر ودر صورت تمایل یکم پودر هل برای عطر بهتر اضافه میکنیم در آخر هم کشمش پلویی میریزیم یه کم تفت میدیم واین مواد روکنار میذاریم
🥕 حالا به گوشت هایی که پخته نمک اضافه میکنیم و گوشت ها رو از آبش خارج میکنیم و برنج خیس خورده به آب گوشت اضافه میکنیم آب برنج که کشیده شد گوشت هارو وسطش می چینیم روش هم از موادی که آماده کرده بودیم میریزیم و دم میذاریم
اگه مثل من عاشق پلو مخلوط هستین پیشنهاد میکنمحتمن امتحانش کنید💚
.
.
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
846.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرایشگر معروف شهر بودم عاشق پسری شدم که هم سن پسرم بود غافل از اینکه....
من به خوبی ته حرفهای شهين رو ميفهميدم منظورش اين بود كه آرايشگرا بد هستن و اهل زندگی نيستن ، سكوت كردم و با لبخند جوری كه وانمود كردم شهين به هدفش نرسيده و نتونسته منو عصبی كنه به حرفاشون گوش دادم...
خيلی دلم ميخواست حالا كه شهين داره از حسادت ميتركه بيشتر از اين حرصش رو در بيارم براي همين وقتی آقايون حرف از زمين ميزدن و آقا مجتبی گفت : كنار خونشون یه زمین فروشی هست سريع سرمو از تو آشپزخونه آوردم بيرون و گفتم : داداش موقعيت زمين خوبه ؟
_ جواب داد : آره بابا عاليه من دستم بستست وگرنه خودم برش ميداشتم
_لبخندی زدم و گفتم : خب حالا كه شما ميگی صبح برم ببینم اگه خوب بود ما برش داريم ديگه ، مگه نه سالار ؟
صورتمو كه برگردوندم نوری جان با لبخند رضایت ما رو تماشا ميكرد اما امان از دست شهين كه سرخ و كبود شده بود ..
با اكراه و طعنه شروع كرد به حرف زدن و گفت :
_ميخوای زمين بخری فريبا ؟
_ گفتم : آره ديگه یه پشتوانه اس برای بچه ها
_ با حرص گفت : والا آرايشگرا نون خالی نداشتن بخورن حالا همينجور فرش بخر ميز بخر کمد بخر زمين ....
خنديدم .. خنده ای پر از حرص و گفتم :
_ چه حرصی داری ميخوری شهين ..
يه سيب از تو ظرف ميوه برداشتم و گرفتم جلوش گفتم :
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff
846.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرایشگر معروف شهر بودم عاشق پسری شدم که هم سن پسرم بود غافل از اینکه....
خنديدم .. خنده ای پر از حرص و گفتم :
_ چه حرصی داری ميخوری شهين ..
يه سيب از تو ظرف ميوه برداشتم و گرفتم جلوش گفتم :
_حرص نخور سيب بخور سيب خوبه ...
با اين حرف من همه خنديدن و شهين حرصی تر شده بود ، اون شب به بهترين شكل ممكن تونستم حرص شهين رو در بيارم ..
از بین حرفاشون فهميدم ايمان رفته یه شهر دور جوشكاری و دم و دستگاه خوبی برای خودش به هم زده با اينكه پسر شهين بود اما ازش بدم نميومد و از موفقيتش خوشحال ميشدم و علاوه بر اينا پسر خوش قد و قامتی هم بود و ميدونستم دخترای آبادی چشمشون دنبالشه ..
يه روز جمعه كه سالار با دوستاش رفته بود سر چاه رفيقیش رفتم خونه شكوه تا هم عصر جمعه ای كه همه جا بستست و آرايشگاهم تعطیله سرگرم باشم ، پدرامم با خودم بردم كه متوجه شدم ايمان خونه شكوهه ، به محض ديدن ايمان جلو رفتم و دستمو جلو بردم و گفتم :
_ به به ايمان جان تبريك ميگم شنيدم تركوندی
ايمان اول نگاهی به دستم و بعد نگاهی به من كرد و با ترديد دستمو تو دستش فشرد و گفت :
_ مرسی زن عمو قربان شما ...
شكوه رفت برامون ميوه و شيرينی بياره منم برای ايمان پرتقال و سيب پوست كندم و ظرف ميوه رو گرفتم جلوش كه گفت :
_دست شما درد نكنه زن عمو
_ چشمکی زدم و گفتم : بگير بابا تعارف نكن
_ گفت : نه دست شما درد نكنه بخوام خودم بر ميدارم ميخورم ..
ميدونستم خجالت ميكشه و روش نميشه از دستم بگیره..
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff