eitaa logo
عاشقانه ای برای زندگی
18هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
16.8هزار ویدیو
3 فایل
عاشقانه ای برای زندگی‌....... تو این‌کانال حرف های دم گوشی بانوان زده میشه آقایون لف بدن مجبور به ریمو نشم **یاد بگیریم شاد زندگی کنیم** ❤️❤️ 🦄🌱 از آشنایی هاتون برام بگیید... @M_dkhsh https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff
مشاهده در ایتا
دانلود
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احکام شارژ ساختمان یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
‌ ‌⇠نگرانِ آدم‌های اطرافَم نباش!⇢ 🌙⁞ تو برایَم آنقدر ماه هستی ⁞💛، که هیچ ستاره‌ای به چشمَم نمی‌آیَد◡‿◡ @vlog_ir
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدون شرح... یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
- به جای « دوستت دارم » بهش بگو:‏ تو نورِ منی ؛ تو ماهِ منی تو تاریک‌ترین نقطه‌یِ زندگیم. تو خورشیدِ منی وسطِ روزایِ یخ و سردم، تو امیدِ منی تو اوجِ سردرگمی. تو نفس میشی واسه من وقتی که غصه‌ها نفسمو گرفتن. تو لبخندِ لبایِ منی، تو عزیزترینِ منی.🦋!" @vlog_ir
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قابلی پلو یا کابُلی پلو از غذاهای اصیل و محبوب کشور افغانستانِ که به ذائقه ی ما ایرانی ها هم خیلی نزدیکِ🤌🏼 مواد لازم : گوشت گوسفندی که بهتره ماهیچه باشه : نیم کیلو پیاز درشت : دو عدد هویج : ۴ عدد کشمش پلویی : یک پیمانه برنج : ۳ پیمانه شکر : دو قاشق غذاخوری ترکیبات ادویه : دارچین ، زردچوبه ، فلفل سیاه ، پودر تخم گشنیز ، جوزهندی، میخک،برگ بو، کمی زیره و نمک سیر : دو حبه طرز تهیه : 🥕 برای شروع پیازارو خلالی خرد میکنیم و‌تو‌روغن تفت میدیم سبک که شد گوشت گوسفندی رو اضافه میکنیم رنگ گوشت که تغییر کرد دو یا سه حبه سیر خرد شده و ادویه ها رو اضافه میکنیم ویک دقیقه تفت میدیم و آب جوش میریزیم و میذاریم گوشت ها بپزه (روی حالت پخت گوشت ) 🥕 تو این فاصله هویج ها رو پوست میگیریم و خلالی خرد میکنیم و‌تو‌روغن تفت میدیم در ظرف رو میذاریم با حرارت متوسط تا هویجا نرم بشن بعد شکر و‌در صورت تمایل یکم پودر هل برای عطر بهتر اضافه میکنیم در آخر هم کشمش پلویی میریزیم یه کم تفت میدیم و‌این مواد رو‌کنار میذاریم 🥕 حالا به گوشت هایی که پخته نمک اضافه میکنیم و گوشت ها رو از آبش خارج میکنیم و برنج خیس خورده به آب گوشت اضافه میکنیم آب برنج که کشیده شد گوشت هارو وسطش می چینیم روش هم از موادی که آماده کرده بودیم میریزیم و دم میذاریم اگه مثل من عاشق پلو مخلوط هستین پیشنهاد میکنم‌حتمن امتحانش کنید💚 . . یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
{جای خون، عشق تو در جان و تنم شعله‌ور است 🦋} @vlog_ir
846.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرایشگر معروف شهر بودم عاشق پسری شدم که هم سن پسرم بود غافل از اینکه.... من به خوبی ته حرفهای شهين رو ميفهميدم منظورش اين بود كه آرايشگرا بد هستن و اهل زندگی نيستن ، سكوت كردم و با لبخند جوری كه وانمود كردم شهين به هدفش نرسيده و نتونسته منو عصبی كنه به حرفاشون گوش دادم... خيلی دلم ميخواست حالا كه شهين داره از حسادت ميتركه بيشتر از اين حرصش رو در بيارم براي همين وقتی آقايون حرف از زمين ميزدن و آقا مجتبی گفت : كنار خونشون یه زمین فروشی هست سريع سرمو از تو آشپزخونه آوردم بيرون و گفتم : داداش موقعيت زمين خوبه ؟ _ جواب داد : آره بابا عاليه من دستم بستست وگرنه خودم برش ميداشتم _لبخندی زدم و گفتم : خب حالا كه شما ميگی صبح برم ببینم اگه خوب بود ما برش داريم ديگه ، مگه نه سالار ؟ صورتمو كه برگردوندم نوری جان با لبخند رضایت ما رو تماشا ميكرد اما امان از دست شهين كه سرخ و كبود شده بود .. با اكراه و طعنه شروع كرد به حرف زدن و گفت : _ميخوای زمين بخری فريبا ؟ _ گفتم : آره ديگه یه پشتوانه اس برای بچه ها _ با حرص گفت : والا آرايشگرا نون خالی نداشتن بخورن حالا همينجور فرش بخر ميز بخر کمد بخر زمين .... خنديدم .. خنده ای پر از حرص و گفتم : _ چه حرصی داری ميخوری شهين .. يه سيب از تو ظرف ميوه برداشتم و گرفتم جلوش گفتم : ‌‌‌ https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff
846.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرایشگر معروف شهر بودم عاشق پسری شدم که هم سن پسرم بود غافل از اینکه.... خنديدم .. خنده ای پر از حرص و گفتم : _ چه حرصی داری ميخوری شهين .. يه سيب از تو ظرف ميوه برداشتم و گرفتم جلوش گفتم : _حرص نخور سيب بخور سيب خوبه ... با اين حرف من همه خنديدن و شهين حرصی تر شده بود ، اون شب به بهترين شكل ممكن تونستم حرص شهين رو در بيارم .. از بین حرفاشون فهميدم ايمان رفته یه شهر دور جوشكاری و دم و دستگاه خوبی برای خودش به هم زده با اينكه پسر شهين بود اما ازش بدم نميومد و از موفقيتش خوشحال ميشدم و علاوه بر اينا پسر خوش قد و قامتی هم بود و ميدونستم دخترای آبادی چشمشون دنبالشه .. يه روز جمعه كه سالار با دوستاش رفته بود سر چاه رفيقیش رفتم خونه شكوه تا هم عصر جمعه ای كه همه جا بستست و آرايشگاهم تعطیله سرگرم باشم ، پدرامم با خودم بردم كه متوجه شدم ايمان خونه شكوهه ، به محض ديدن ايمان جلو رفتم و دستمو جلو بردم و گفتم : _ به به ايمان جان تبريك ميگم شنيدم تركوندی ايمان اول نگاهی به دستم و بعد نگاهی به من كرد و با ترديد دستمو تو دستش فشرد و گفت : _ مرسی زن عمو قربان شما ... شكوه رفت برامون ميوه و شيرينی بياره منم برای ايمان پرتقال و سيب پوست كندم و ظرف ميوه رو گرفتم جلوش كه گفت : _دست شما درد نكنه زن عمو _ چشمکی زدم و گفتم : بگير بابا تعارف نكن _ گفت : نه دست شما درد نكنه بخوام خودم بر ميدارم ميخورم .. ميدونستم خجالت ميكشه و روش نميشه از دستم بگیره.. ‌‌‌ https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff
⦙⦙ بمان که فلاسفه‌ی این شب دراز این است که یک دقیقه بیشتر تو را نگاه کنم ... یلدا مبارک عشقِ من❤️🍉!" ⦙⦙ یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
ز اشک دیده جهان را به آب خواهم بست کنون که مرهم تو گریه‌ی محبین است..!♥️ یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
میگفت‌.. اگر می‌خواهید با صاحب الزمان(عج) باشید که با آن حضرت بودن منتهی الامال جمیع اولیاء خدا است.. هر روز آنچه میسر است برای آن حضرت قرآن بخوانید. هرمقدار می‌توانید سوره(قل هوالله احد) را بخوانید و هدیه کنید به صاحب الزمان(عج) در هرروز..🌱 @vlog_ir
499K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرایشگر معروف شهر بودم عاشق پسری شدم که هم سن پسرم بود غافل از اینکه.... ميدونستم خجالت ميكشه و روش نميشه از دستم بگيره برای همين بلند شدم رفتم کنارش نشستم و به زور بشقاب رو گذاشتم تو بغلش .. همون لحظه در خونه به شدت باز شد و شهين با صورتی برافروخته وارد خونه شد و وقتی منو كنار ايمان ديد با داد گفت : هوی زنيكه چشم سفيد چی ميخوای از جون پسرم و جلو اومد و با دستش شروع كرد به پس زدن من از كنار ايمان و گفت : _شَرِتو كم كن ... شَرِتو بكن به مِن مِن افتاده بودم و نميدونستم چكار كنم فقط آروم گفتم : چه خبرته مگه چكار كردم ؟ شهين عصبی بود و جلو چشم هاشو خون گرفته بود ، شكوه و ايمان هر چقدر سعی كردن آرومش كنن نتونستن ، انگار منتظر همچین صحنه ای بود که حرفی برای گفتن داشته باشه ... منم از ترس دست و پاهام شل شده بود خودم ميدونستم كار درستی نكردم که رفتم خودمو چسبوندم به ايمان اما فكرشم نميكردم كه شهين سر برسه و منو كنار ايمان ببينه .. شهين خیلی عصبی شده بود و صورتش سرخ شده بود ، با شناختی که ازش داشتم میترسیدم با یه چیزی بهم حمله کنه و منو بكشه.. ايمانم مدام پا در ميونی ميكرد و ميگفت : مامان هيچی نشده زن عمو فقط برام ميوه پوست كنده ، مامان آروم باش .. شهين با خشم از خونه شكوه زد بيرون و ايمانم پشت سرش رفت ، شكوه سمتم اومد و سعی داشت ازم دلجويی كنه.. ‌‌‌ https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff