499K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرایشگر معروف شهر بودم عاشق پسری شدم که هم سن پسرم بود غافل از اینکه....
ميدونستم خجالت ميكشه و روش نميشه از دستم بگيره برای همين بلند شدم رفتم کنارش نشستم و به زور بشقاب رو گذاشتم تو بغلش ..
همون لحظه در خونه به شدت باز شد و شهين با صورتی برافروخته وارد خونه شد و وقتی منو كنار ايمان ديد با داد گفت :
هوی زنيكه چشم سفيد چی ميخوای از جون پسرم و جلو اومد و با دستش شروع كرد به پس زدن من از كنار ايمان و گفت :
_شَرِتو كم كن ... شَرِتو بكن
به مِن مِن افتاده بودم و نميدونستم چكار كنم فقط آروم گفتم : چه خبرته مگه چكار كردم ؟
شهين عصبی بود و جلو چشم هاشو خون گرفته بود ، شكوه و ايمان هر چقدر سعی كردن آرومش كنن نتونستن ، انگار منتظر همچین صحنه ای بود که حرفی برای گفتن داشته باشه ...
منم از ترس دست و پاهام شل شده بود خودم ميدونستم كار درستی نكردم که رفتم خودمو چسبوندم به ايمان اما فكرشم نميكردم كه شهين سر برسه و منو كنار ايمان ببينه ..
شهين خیلی عصبی شده بود و صورتش سرخ شده بود ، با شناختی که ازش داشتم میترسیدم با یه چیزی بهم حمله کنه و منو بكشه..
ايمانم مدام پا در ميونی ميكرد و ميگفت : مامان هيچی نشده زن عمو فقط برام ميوه پوست كنده ، مامان آروم باش ..
شهين با خشم از خونه شكوه زد بيرون و ايمانم پشت سرش رفت ، شكوه سمتم اومد و سعی داشت ازم دلجويی كنه..
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff
﮼ بشید دلیلِ دل آرومی اونی که دوسش دارید ؛ بذارین کیف کنه از بودنتون :)⋞❤️⋟
@vlog_ir
#به_وقت_عاشقی
-پناه بر تو؛
ای خالقِ دعا و مالکِ آمین☘
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
من کلمه ثواب را میدیدم
و میخواستم ببینم این "ثواب" یعنی چه؟
مثل اینکه
ثواب یعنی
همدیگر را حفظ کردن..🌱
@vlog_ir
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است.
@vlog_ir
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ترشی
ترشی بامیه
تا فصلشه درست کن و از طعم یه ترشی خوشمزه لذت ببر ❤️❤️
مواد لازم برای مدل اول:
بامیه نیم کیلو
پوره گوجه فرنگی نیم لیتر🍅
سیر ۳-۶ حبه 🧄
فلفل قرمز پرک ۱ ق چ 🌶️
سرکه نصف پیمانه
سیاه دانه ۱ ق چ
ترخون خشک ۱ ق غ
نمک ۱ ق غ
برای مدل دوم:
بامیه نیم کیلو
فلفل سیاه دانه ۱ ق غ
پودر تخم گشنیز ۱ ق چ
سیر ۳-۶ حبه
فلفل قرمز پرک ۲ ق غ
نمک ۲ ق غ
ترخون خشک ۱ ق غ
سرکه به اندازه ظرفتون
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
آدمهایی که وقتی غمگینم برای بهتر کردن
حالم تلاش میکنن رو توی امنترین و
سبزترین قسمت قلبم نگه میدارم حتی
اگر تلاششون شکست بخوره و بینتیجه
باشه.
@vlog_ir
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خلاقیت
صابون دست ساز
اول داخل یه کیسه حسابی خوردشون کن بعد بریز داخل قابلمه و آب هم بهش اضافه کن تا نسوزه
اینفدر بجوشه تا صابونها کامل ذوب بشه، برای قشنگتر شدنش بهش رنگ خوراکی اضافه کن و داخل قالبهای سیلیکنی طرحدار پرشون کن
یک روز صبر کن کامل خودشو بگیره
برای جلوگیری از خشک شدنشون داخل سلفون بپیچ که هوا بهش نخوره
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
اگر دارید رشد میکنید ولی بقیه پشت سرتون حرف میزنن، خیلی بهشون توجه نکنید به قول آندره ژید تو کتابش میگه:
«هر چه بالاتر رَوی، از نظر آنان که پرواز نمی دانند کوچکتر به نظر میرسید!»
@vlog_ir
846.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرایشگر معروف شهر بودم عاشق پسری شدم که هم سن پسرم بود غافل از اینکه....
شهين با خشم از خونه شكوه زد بيرون و ايمانم پشت سرش رفت ، شكوه سمتم اومد و سعی داشت ازم دلجويی كنه اما من خيلی ترسيده بودم و برای تبرئه ی خودم جلوی شكوه به آرومی گفتم : مگه من چكار كردم كه اينجوری بهم حمله كرد ؟
شكوه جلو اومد و دستشو گذاشت روی شونه هام و گفت : ميدونم عزيزم تو خواستی مهربونی كنیشهين اشتباه برداشت كرد ولی کارتم درست نبود ..
_ جواب دادم : آخه من خودم مادرم
_ گفت : شهينه ديگه
_ کلافه گفتم اصلا اون از كجا فهميد من اینجام؟
_ شکوه گفت :امروز ميخواست بياد اينجا برای همين ايمان زودتر اومده بود كه ديگه تا رسید تو رو کنار ايمان ديد و داغ و آتيشی شد ..
_ زیر لب گفتم : ای خدا كاش دليل اين كاراشو ميتونستم بفهمم ..
شکوه با طعنه گفت : دليلش اينه كه ميترسه عزيزاشو ازش بگيری
سكوت كردم و با شرمندگی و خجالت زدگی از خونه اش زدم بيرون ..
به محض باز كردن در خونه به دوتا چشم سرخ سالار بر خوردم عصبي بود و دست هاش از شدت خشم ميلرزيد
_ با ترس گفتم : چی شده سالار ؟
سالار در حالی كه سمتم می اومد دستش به كمربندش ميرفت ..
ترسيده بودم ، عقب عقب ميرفتم كه خوردم به در فلزی خونه و صدای بدی داد و مصادق شد با كشيدن كمربند سالار و خوردن به پهلوی من كه جيغم به آسمون رفت ..
با صداي بلندی داد زدم خدااااا ...
سالار وحشیانه شروع كرد به زدنم و داد ميزد و ميگفت : تو و ايمان با هم ...
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff
اونجا که اوحدی مراغه ای میگه :
دیگری از نظرم گر برود، باکی نیست؛
تو که معشوقی و محبوبی و منظور، مرو.
@vlog_ir