ᵥₒᵢd
انگار تئاتر یه نفره اس و اون فقط وجود داره...
"بهش گفتم و اون هربار گفت نه این اتفاق نمیفته و بعد وقتی اتفاق افتاد سرم داد کشید و گفت چرا نگفتی؟ باید اینم بهت یاد بدم؟...
و درست وقتی فیلم برداری شروع شد گفت هر چی که میخوای ازم بپرس خیالت راحت، میتونی روم حساب کنی..."
دوستان چندروز نیستم خبری ازم نگیرین...
قرار بود خیلی زودتر از اینا گوشیمو بندازم دور ولی خب نشد دیگه...
خوش بگذره
آدما وقتی از چشم میفتن دیگه افتادن...
منم دیگه تلاشی نمیکنم که همچنان خوبیاشونو فقط ببینم...
میدونین امروز یه روز خاص بود...
از همون روز قشنگا که با خودتون میگین ای کاش تموم نشه...
توی چندین سال پیش، یه خوشگل خانمی رو خدا به زمین هدیه داد...
خوشگل خانمی که یکی از قدیمی ترین دوستای من بود و بعد از یه جدایی نسبتا طولانی دوباره پیشم برگشت...
خوشگل خانم ما، از اون مامورای اف بی ایه که هرکسیو بخوای اطلاعاتشو پیدا کنی، سریع بهت کارت به کارت میکنه...
از همون آدم خفناست که میگن این بی نظم ترین حالتمونه ولی هر چی نگاه میکنی با خودت میگی وا، این که تو بی نظمیاشم منظمه...
و عاشق عنصر، منصر و اینجور چیزاست دیگه...
از همون شیمی داناییه که تو فیلما دوتا ماده رو با هم مخلوط میکنن و آزمایشگاه منفجر میشه ولی همچنان لبخند رضایت بخش تجربه کردن و فهمیدن رو روی لبشون دارن...
خلاصه که نفر خانوم ما، از نظر من نور تو دل تاریکه، و گاهی میتونه تاریکی توی دل نور باشه...
چجوری؟...
اینجوری که وقتی امیدواره، میشه نورانی ترین و درخشان ترین امید چهار حرفی جهان،
ولی کافیه ناامید بشه، اونموقع است که میفهمین میتونه چقدر تاریک تاریک باشه...
با این حال همیشه میخنده...
هی، مواظب باش گمش نکنی، آره دیگه نگفته بودم پرطرفداره و سریع گم میشه؟...
خب بذار فکر کنم...