اونم همینجوری میخندید
اونم همینجوری گوش میداد
اونم همینجوری نظر میداد
اونم همینجوری میگفت هان؟
اونم همینجوری اخم میکرد
اونم همینجوری میگفت نه
اونم همینجوری خجالت میکشید
اونم همینجوری با بقیه صحبت میکرد
اونم همینجوری اذیت میکرد
اونم همینجوری میگفت واقعا؟
اونم همینجوری تعجب میکرد
اونم همینجوری احمق میشد
اونم همینجوری خسته میشد
اونم همینجوری به برگه زل میزد
اونم همینجوری میشست
اونم همینجوری توضیح میداد
این ماجرا تموم شدنی نیست...
و من نمیدونم چجوری دیگه میتونم جلوی لئو رو بگیرم، گوش نمیده بهم...