واقعا حوصله ی آدمای جدیدو ندارم...
دوستام هستن و میخوام هوای همونا رو داشته باشم، چون میدونم بهتر از اونا پیدا نمیکنم...
دلم برا دیدن ذوق کردنشون یه ذره شده...
برا وقتی که باهم شوخی میکردیم و نفر میپرسید چی شده درحالیکه شوخی دقیقا مربوط به خودش میشد تنگ شده...
برا وقتی که کلمبینا رو بغل میکردم و میچرخوندمش و میگفت یلدا میفتممممم تنگ شدهههه...
برا وقتی رفتیم بیرون و فهمیدیم مونا خنده ی واقعیش تیکه تیکه است تنگ شدههه...
برا وقتایی که هم زیرزیرکی بغل دستیمو اذیت میکردم و هم هواشو داشتم تنگ شدههه...
برا نشستنای کنار حیاط و صحبت های ناهیدا رو گوش دادن و متوجه شدن اینکه چقدر گوگولیه تنگ شدهههه...
برا وقتی فوتبال دستی بازی کردیم و باختیم هم تنگ شدههه...
یا وقتایی که جلوی دوربین میگفتم وایسین و ژست میگرفتیم تا یه عکس خیالی بگیریم هم تنگ شده...
یا برا وقتایی که با دورین حرف میزدم و ته دلم یه حس عجیب غریبی داشتم تنگ شده...
خیلی چیزا هست که دلم براشون تنگ شده...