ᵥₒᵢd
اونی که خیلی حرف میزد دوست داشت به کسی که خیلی حرف نمیزد نزدیک بشه، اخلاقشو دوست داشت، اونی که حرف نمیزد مرزهاش مشخص بود، دید هاش مشخص بود، روی دومی نداشت...
یا حتی اگرم داشت تصمیم گرفته بود نقاب نزنه، خودش بود، همیشه خودش بود...
و هنوزم که هنوزه اونی که زیاد مینویسه سر جاشه و اونی که غر میزنه چرا اینقدر پاک میکنی؟ به خودت اعتماد داشته باش هم سر جاشه...
ولی حالا دوتایی حرف میزنن،
دوتایی حل میکنن،
دوتایی تیکه میندازن...
آره، دوتایی...
نه نه، اشتباه نکن...
منظورم تعداد نیست، منظورم اتحاده...
و امروز، یه روز خاصه...
روزی که خدا، یه برگ سبز کوچولو رو بین همه ی برگ های زرد جهان به دنیا فرستاد...
و باد لبخندی زد و شروع به بازی کردن با برگ زرد کوچولو کرد...
تولدت به اندازه ی صدای خش خش همه ی برگهای زیر پات مبارک، برگ سبز کوچولو... یا شایدم، نوجوون؟...