ᵥₒᵢd
این یه توهم احمقانه است پس در اون جعبه رو ببند و به یاد بیار که برای تو چنین چیزی غیر ممکنه...
بهت گفتم در اون جعبه رو باز نکن...
شاید فکر کنین که یه سررسید فقط یه سررسیده، ولی باید بگم کورخوندین، همونطور که یه کاغذ سفید با پول خیلی فرق داره ارزشش، یه سررسیدم خیلی با یه سررسید نرمال و عادی فرق داره...
هدایت شده از -•[ߊܠܝ̇ߺحیܢ̣]•-
تو غروب جمعهای، چایی سرد شدهای، اساماس “شما ۸۰٪ بستهی مصرفی خود را استفاده کردهاید”ای، نوتیفیکیشن ۱۵٪ شارژ گوشیمی، هندزفریای هستی که یه گوشش خرابه، دلیل قطع شدن خنده هام تو شاد ترین لحظه هامی، همیشه همینطوری بودی ولی اولا جور دیگه ای میدیدمت، تو غروب جمعه آهنگ شاد پخش میکردم، لیوان چایی رو دوباره پر میکردم، گوشی رو میزدم به شارژ، یا یه گوش آهنگ گوش میدادم. اشتباه میکردم.
ᵥₒᵢd
19:35 من همیشه از بودنت خوشحال بودم...
To be honest, everything was dark...
Everything felt empty, just like always.
And I had grown used to walking in the dark.
You know, no one ever led me to the light. No, not a single soul.
But somehow, I came back to my senses and found you looking at me, asking, “Do you think we should go left or right?”
And while I was looking from left to right, trying to figure it out, you took my hand and said, “Let's go right. It feels better this way.”
We used to argue. Sometimes, we just couldn't see eye to eye, and neither of us would give in.
”But somehow, we understood each other.
At least we knew ourselves better than the people of the sun ever could.
And “No... I was never upset with you.”...