اقیانوس ارام من،
دنیا چقدر بزرگ و عجیب است، نه؟..
روزی را به یاد می آوردم که کنارت بودم،
به دستپاچه شدنهایت میخندیدم،
و میگفتم، آروم باش و زیادی جدی نگیر...
روزهایی که صبح هایش آفتاب نزده،
پیشت میامدم، حالت را میپرسیدم و سعی میکردم خوشحالت کنم...
و بلافاصله بعد، روزهایی را به یاد می آورم که دیگر خندیدن فایده نداشت،
روز هایی که درحالی که متعجب، گوشه ی در کلاس وایساده بودم، و دستم را مشت کرده بودم،
به تو نگریستم و بارها در دلم گفتم ازت توقع نداشتم...
بارها گفتم این بود، کسی که دوستداشتی تنهایش نگذاری؟...
این بود؟...
امکان نداره، امکان داره؟...
و باهات حرف زدم برای آخرین بار،
و هر لحظه بیشتر از قبل برایم ناشناس بودی...
با شنیدن جمله ی آخرت، در دلم جمله ی "مگه کسی ارزشهاتو زیر پا گذاشته که میگی؟ چجوری میتونی رو حرفات فکر نکنی؟" تکانی خورد...
و بعد رهایت کردم،
اما فکر نکنم در روزهای آینده رها بمانی...
من دیگر نمیبینمت،
اما تو قطعا مرا خواهی دید،
بارها، بارها و بارها...
جالب است، چه دنیای بزرگی که کوچکترین چیزها بسیار واضح در آن نهادینه شدند، نه؟...
شاید بتوانی جلوی سایه ام که به دنبالش میدوی بگیری؟...
منم به اندازه ی تو امیدوارم...
کی میدونه؟ شاید تو از من یه روز بهتر بشی؟...
نمیدونم...
فقط میخوام برم یه جای دور
که مثلا خیالم راحت باشه کسیو نمیشناسم
کسیو نمیبینم
و برای دل خودم کار کنم،
چیزایی که دوستدارمو راجع بهش بخونم...
هدایت شده از 𝖠𝗌𝗍𝗋𝗈𝗍𝗐𝖾𝖾𝗍𝗒
مشکل من این نیست که زیاد فکر میکنم، مشکل اینه که معمولاً حدسم درست از آب درمیاد.
➽ ویرگو، آکواریس، اسکورپیو
چجوری میتونین بهم بگین زبونت نیش داره وقتی حتی یک هزارم حرف هایی که میتونستم بگمو نگفتم؟...