درونگرا بودن اینجوریه که هر حرفی میخوای بزنی، حس میکنی لزومی نداره اینو بگی،
میخوای از مشکلاتت صحبت کنی، میگی خب مگه اینا میتونن واسم کاری کنن؟! بگم که چی؟!
اینجوریه که دیگران فکر میکنن افسردهای، درصورتی که فقط از اضافهگویی خوشت نمیاد!
مثلا یه فیلمِ دوساعته رو پنجساعته داری یه جا میفرستی و منتظری آپلود شه؛ نودونه درصد که میشه، الان وقتشه که تیک بخوره، یهو میزنی رو ضربدر و کنسل میکنی.
اینطوری حذف میشن ادما از زندگیم. همینقدر یهویی، همینقدر عجیب، دقیقا همین قدر بعد از کلی تلاش.
چای که سرد میشه روش آب جوش میریزنن گرم میشه،درسته که گرم میشه اما کمرنگ میشه! رابطه هم همینه! میشه دوباره زنده اش کرد ولی مثل روز اول نمیشه...
نمیشه هر رفتاری خواستی انجام بدی، هر چی دوست داشتی بگی و بعد فکر کنی که میشه درست مثل روز اول بشه...
یه مرزی هم هست به نام "مرز مهرسردی" که دیگه نه چیزی خوشحالت میکنه نه ناراحت دیگه به هیچچیز و هیچکس هیچ اهمیتی نمیدی. و تو اونقدر بیتوجه و بیرحم میشی که از وجود خودت هم میترسی.
تنها واکنشی که میتونم در مقابل هرچیزی نشون بدم ،فعلا فقط نگاه کردنه.نه حوصله ی حرف زدن و توجیح کردن و توضیح خواستن دارم ،نه دلم میخواد چیزی رو بدونم و بفهمم.فقط نگاه میکنم و خودم تو مغزم سناریو میسازم.