چای که سرد میشه روش آب جوش میریزنن گرم میشه،درسته که گرم میشه اما کمرنگ میشه! رابطه هم همینه! میشه دوباره زنده اش کرد ولی مثل روز اول نمیشه...
نمیشه هر رفتاری خواستی انجام بدی، هر چی دوست داشتی بگی و بعد فکر کنی که میشه درست مثل روز اول بشه...
یه مرزی هم هست به نام "مرز مهرسردی" که دیگه نه چیزی خوشحالت میکنه نه ناراحت دیگه به هیچچیز و هیچکس هیچ اهمیتی نمیدی. و تو اونقدر بیتوجه و بیرحم میشی که از وجود خودت هم میترسی.
تنها واکنشی که میتونم در مقابل هرچیزی نشون بدم ،فعلا فقط نگاه کردنه.نه حوصله ی حرف زدن و توجیح کردن و توضیح خواستن دارم ،نه دلم میخواد چیزی رو بدونم و بفهمم.فقط نگاه میکنم و خودم تو مغزم سناریو میسازم.
من از اون دسته آدمام که وقتی دلم میشکنه؛
به جای اینکه برم مثل آدم به طرف بگم که فلان کارت زشت بوده و من از دستت ناراحتم سکوت میکنمو تو خودم میریزم!
بعد هی بهش فکر میکنم و هزار بار حرفو اتفاقی که ناراحتم کرده رو مرور میکنم بعد هی براش دلیل میارم تو ذهنم یارو رو محاکمه میکنم ولی هیچی به روش نمیارم!
انقد اینکارو میکنمو زجر میکشمو با خودم کلنجار میرم که دیگه کم کم ازون آدم فاصله میگیرم، دیگه دلم نمیخواد ببینمش در حالی که تموم این مدت احتمالا حتی طرف نمیدونه من از دستش ناراحتم!
میدونید چرا آدما میرن!؟
آفرین!
چون موندن بلد نیستن.
حالا میدونید آدما چرا موندن بلد نیستن!؟
منم نمیدونم.
و فکرم نکنم قرار باشه یه روز بفهمم!
که چرا آدما بین موندن و رفتن همیشه رفتن رو انتخاب میکنن . . .
شاید روز مرگم اولین سوالم از خدا این باشه که چرا هیچ حیوونی جفت خودشو رها نمیکنه ولی انسانا اینکارو میکنن!
یه جا نوشته بود:
«آدم متعلق به جايى كه بدنیا اومده و بزرگ شده، نيست؛ آدم حتی متعلق به جايى كه خوشحال و یا غمگين بوده هم نيست؛ آدم متعلق به اونجاییه كه دلش میخواد باشه، ولى نیست...»
و چقدر من اینو با تموموجودم حس کردم..