اگه خیلی جاها بهتون بی تفاوت بودم فقط بخاطر اینه شاید خیلی خیلی دوستون داشتم، و واسه اینکه خودمو بهتون ثابت کنم چقدر برام اهمیت دارید یه یه بار تلاش کردم، دو بار تلاش کردم اما دفعه سوم گذاشتم خودتون هرجور دوس دارین فکر کنید..
وقتی باهات بحث میکنم، حرف میزنم و دلخوری هامو بیان میکنم یعنی واسم مهمی و نمیخوام راحت از دستت بدم واگرنه باور کن واسه من دایورت کردن خیلی راحته!
يه وقتی هست با خودت ميگى"نشد ديگه چى كار بايد ميكردم؟"ولى ته دلت يكى با غم داد ميزنه:"بايد ميشد. بايد ميشد، بايد ميشد".
من واقعا خستم، به معنای واقعی خستم.
از صبح پاشدن، شب خوابیدن، ناهار خوردن، مکالمه های سطحی، مکالمه های عمیق، پوشیدن بوت و بارونی، فشار دادن دکمه لامپ، بستن در ماشین، دیدن چهره های مختلف، به زبون آوردن کلمات؛
از همش خستم...
حقیقتش راستشو بخاید اینه که واقن حالم خوب نیست،عصبانیت و ناراحتی و خستگی داره از پا در میارتم،قسمت بدش اونجاست توو نقطه ای از زندگیم ایستادم که هیچکی نیست حالم براش مهم باشه.
چشاتو ببند و تصور کن اگه امروز عصر تو خیابون
یه ماشین بزنه بهت و مرگ مغزی شی
چند نفر هستن که همون روز میفهمن؟
چند نفر فرداش میفهمن؟
چند نفر یه هفته بعد میفهمن؟
چند نفر کلا نميفهمن؟
کیا تو زندگیت واقعا بود و نبودت براشون مهمه؟
اینا رو نگه دار...
وقتی یه خطایی میکنی باید پای بی توجهی و بحث و بدبینی طرفت وایسی و درستش کنی خب؟
با یه عذر خواهی ساده هیچی حل نمیشه، باید بلد باشی گندی که زدی رو جمش کنی.
باید یاد بگیری که چطوری میتونی دوباره اون توجه و اعتماد رو به خودت جلب کنی. اگه با گفتن یه ببخشید همه چی حل میشد که الان هممون تو بهشت داشتیم سیب گاز میزدیم.