یه وقتایی حس میکنی واسه هیچکس مهم نیستی، کسی بهت اهمیت نمیده، دروغاشونو حس میکنی، همه چیو میفهمی اما به روشون نمیاری، فقط تنها کاری که میکنی تو یه گوشه تاریک اتاقت میشینی در حالی که اشک تو چشمات جمع شده، پشت سر هم از خودت میپرسی:
"چرا؟؟".
دیگه نمیدونم چجوری تحمل کنم و کنار بیام، هر لحظه ممکنه تموم اکانتامو دیلیت کنم،سیمکارتمو بشکونم، گوشیمو بندازم تو سطل آشغال ، پردههارو بکشم و توی تاریکی اتاقم بمیرم ..
به خودت میای میبینی دیگه هرچی صبر بوده خرج کردی،هرچی اعصاب بوده خورد کردی،دیگه هیچیو نمیتونی تحمل کنی و فقط یه آرامش مطلق میخوای !
همچی هی بدوبدتره میگذره فقط کاش زودتربگذره دیگه هیچکی نمیتونه این وضعیتو تحمل کنه ؛
همه خسته شدن همه کم آوردن....
میخوان فقط بگذره..!
وضعیت من اینطوریه که نه دل خوشی از ادمای قبلی دارم نه حوصله ای واسه ادمای جدید.