از لحاظ روحی احتیاج به تنها زندگی کردن دارم
احتیاج دارم خودم تو حاله خوبم بخندم احتیاج دارم خودم وقتی حالم خوب نیست گریه کنم احتیاج دارم خودم با خودم صحبت کنم احتیاج دارم خودم صبحانه بخورم خودم تنهایی برم بیرون و خودم تنهایی خوشبگذرونم اره من امروزا فقط احتیاج به تنهایی زندگی کردن و دارم احتیاج به یه خونه نوقلی و کوچوولو دارم که توش خودم با خودم خاطره بسازم عصرا وقتی دلم میگیره برم تو تراز بشینمو قهوه بخورم و بیرون و تماشا کنم من این روزا فقط و فقط تو زندگیم احتیاج به یه چیز دارم اونم پلی لیستمه منو پلی لیستم واسه هم یه دوستیم یه دوست یه دوست که تو حاله خوبم بهش رو میارم و تو حاله بدمم اون باز کنارمه نه که بگم هیچ کسو نمیخوام من احتیاج به آدم تو زندگیم دارم اما آدمی که مثه پلی لیستم باشه و منو درک کنه اما هیچ وقت یه همچین آدمی وارد زندگیم نمیشه چون من نمیتونم! نمیتونم یعنی نمیتونم کسیو پیش خودم ببینم نمیتونم آدم جدید وارد زندگیم کنمو باهاش شاد باشم من حتی با ایناییَم که تو زندگیمن نمیتونم بسازمو به طور عجیبی به تنهایی احتیاج دارم اره من فقط یه خونه کوچولو یکمی آرامش و حاله خوب تو تنهایی و به پلی لیستم احتیاج دارم
پس لطفاً تنهام بزارید نزدیک من نیاین.
تنها گوشه ای سرش را روی شانه های دیوار گزاشته بود،
صدایش زدم ،سکوت،این طرف و آن طرف را مینگرید،دوباره صدایش زدم ،سکوت،انگار مرا نمیدید چشمانش دنبال جسمی خارجی،فقط صدایم آشنا بود،اما بی فایده بود،روشنایی خورشید صدایش میزد،پرده را پس زد،نگاهش در نگاه خورشید گره خورد،او نمیدانست این انتظاری است،فاصله گرفت،دستانش را مانع کرد،اما دلبرانگی خورشید کم نشد،چشمانش را محکم تر بست،نمیشنید،محکم تر زمزمه کردم منتظر نباش،مثل برق گرفته ها پرید،و تمام بی کسی هارا زار زد.
چشمانش را بست رنگ خورشید نبیند،پرده را کشید،
که دیگر رنگ عاشق ندیدم،که دیگر رنگ معشوق ندید.
به جای اینکه بهش بگید "همیشه کنارتم" از این جمله استفاده کنید و بگید: «آنجا که هیچ نیست؛ به یاد بیاور که دوستت دارم.»
امروزم،
و چیزی که الان هستم،با تموم ویژگی های اخلاقی و ظاهری،
ذره ای مثل چیزی که چندسال بخاطرش تلاش کردم و برنامه ریختم،
نیست،
از کسایی که قرار بود کنارم باشن و نیستن بگیر تا خودم،کی فکرشو میکردم یه شب عیدی کل تلاش هامو و برنامه هامو فکرامو و همه و همه چیو بریزم دور و آدم جدیدی شم،
با این حال همین که طبق برنامه هام پیش نرفتم یعنی تغییر خوبی بوده،هرچند بد،کمی تا حدودی راضیام ازش.
دنياي واقعي اي که به کام ما نمي گرده به دنياي مجازي پناه مي آريم و دوباره براي فرار از آدم هاي مجازي و غير قابل لمس به دنياي واقعي بر مي گرديم و اين چرخه ي ديوانه کننده چه بخواهيم چه نخواهيم داره توي اين قرن اتفاق مي افته و ما ها هم داريم توي همين دوره زندگي مي کنيم!
اينکه هنوز دلي براي دلي در زمان و مکان و موقعيت درست بتپه فقط يه احتماله، يه شانس؛ و قانون احتمالات هم که در رياضيات به هر حال در ذاتِ خودش به سمتِ صفر ميل مي کنه؛ هيچ کاريش هم نميشه کرد! و ما هم توي همين نقطه از زمان ايستاديم!
هميشه آخرش هم ناخودآگاه به اين جمله مي رسيد که : به جهنم که نيستي.
الان که،صدای ریختن اشکام روی روتختی میاد و موهای چتری که تا نصف چشمام رو پوشونده،خیس شده و قلقلکم میده،الان که صدای فین فین کردنم روی مغزم راه میره و عصبانیم میکنه،الان که از بیخوابی خوابم نمیبره و سردردم تا تویگوشهام پیش رفته،الان که سعی میکنم چشمام و ببندم و گریمو قورت بودم و حس خفگی بهم دست میده،بازم وقتی یه زره کوچیکی ازت یادم میوفته لبخند کوچولویی روی صورتم میشینه،مثل آفتابِ بعد برف میمونه،مثل شکلات داغِ بعد هوای سرد میمونه،مثل سایه زیر درخت توی تابستون میمونه،مثل لبخند بچه تو خواب میمونه،مثل دیدن رنگین کمون بعد بارون میمونه،مثل همه ی همه ی چیزای خوب بعد روزای بد میمونه،اصلا مثل بوس رو دماغت میمونه،مثل گرمی دستات روی دستای سردم میمونه،مثل گرمی لبات رو بدن سردم میمونه،
راستی چقدر خوبه سردیِ من،چقدر خوبه گرمیِ تو،مثل عددِ شیش و نه،
چی بگم دیگه؟!