امروزم،
و چیزی که الان هستم،با تموم ویژگی های اخلاقی و ظاهری،
ذره ای مثل چیزی که چندسال بخاطرش تلاش کردم و برنامه ریختم،
نیست،
از کسایی که قرار بود کنارم باشن و نیستن بگیر تا خودم،کی فکرشو میکردم یه شب عیدی کل تلاش هامو و برنامه هامو فکرامو و همه و همه چیو بریزم دور و آدم جدیدی شم،
با این حال همین که طبق برنامه هام پیش نرفتم یعنی تغییر خوبی بوده،هرچند بد،کمی تا حدودی راضیام ازش.
دنياي واقعي اي که به کام ما نمي گرده به دنياي مجازي پناه مي آريم و دوباره براي فرار از آدم هاي مجازي و غير قابل لمس به دنياي واقعي بر مي گرديم و اين چرخه ي ديوانه کننده چه بخواهيم چه نخواهيم داره توي اين قرن اتفاق مي افته و ما ها هم داريم توي همين دوره زندگي مي کنيم!
اينکه هنوز دلي براي دلي در زمان و مکان و موقعيت درست بتپه فقط يه احتماله، يه شانس؛ و قانون احتمالات هم که در رياضيات به هر حال در ذاتِ خودش به سمتِ صفر ميل مي کنه؛ هيچ کاريش هم نميشه کرد! و ما هم توي همين نقطه از زمان ايستاديم!
هميشه آخرش هم ناخودآگاه به اين جمله مي رسيد که : به جهنم که نيستي.
الان که،صدای ریختن اشکام روی روتختی میاد و موهای چتری که تا نصف چشمام رو پوشونده،خیس شده و قلقلکم میده،الان که صدای فین فین کردنم روی مغزم راه میره و عصبانیم میکنه،الان که از بیخوابی خوابم نمیبره و سردردم تا تویگوشهام پیش رفته،الان که سعی میکنم چشمام و ببندم و گریمو قورت بودم و حس خفگی بهم دست میده،بازم وقتی یه زره کوچیکی ازت یادم میوفته لبخند کوچولویی روی صورتم میشینه،مثل آفتابِ بعد برف میمونه،مثل شکلات داغِ بعد هوای سرد میمونه،مثل سایه زیر درخت توی تابستون میمونه،مثل لبخند بچه تو خواب میمونه،مثل دیدن رنگین کمون بعد بارون میمونه،مثل همه ی همه ی چیزای خوب بعد روزای بد میمونه،اصلا مثل بوس رو دماغت میمونه،مثل گرمی دستات روی دستای سردم میمونه،مثل گرمی لبات رو بدن سردم میمونه،
راستی چقدر خوبه سردیِ من،چقدر خوبه گرمیِ تو،مثل عددِ شیش و نه،
چی بگم دیگه؟!
تا حالا شده بخوای تولد بگیری ولی هرچقدر فکر کنی هیچ رفیقی پیدا نکنی که بتونی دعوتش کنی ؟
تا حالا شده یه خرابکاری کنی بعد بخوای بیایی برای یکی تعریفش کنی اما هیچکس و نداشته باشی ؟
تا حالا شده از ته دل بخوای با یه نفر درمورد یه چیزایی صحبت کنی اما هرچقدر فکر کنی حس کنی حوصلتو ندارن ؟
تا حالا شده دلت بخواد یواشکی یکارایی انجام بدی اما بعد به خودت ″بگی خب حالا انجامش دادم ولی برای کی تعریفش کنم؟ ″ و ذوق انجام دادنش رو از دست بدی ؟
تا حالا شده اشتباه کنی ولی نیاز داشته باشی با یه دوست درمیون بزاری ولی حس کنی فقط خانوادتو داری که اونم نمیتونی بهشون بگی ؟
تا حالا شده دلت کافه و پارک و شهربازی رفتن بخواد اما هیچ احدی نباشه برا بیرون رفتن با تو ؟
تا حالا شده یه پست جالب تو اینستاگرام ببینی اما هیچکس و نداشته باشی براش فوروارد کنی؟
تا حالا شده اون آهنگ جدیدی که پیدا کردی رو دلت بخواد برا کل رفیقات بفرستی اما متوجه بشی با هیچکس اونقدر صمیمی نیستی ؟
فقط خواستم بگم همه ما تو زندگیمون نیاز داریم یکی رو داشته باشیم که فقط رفیقمون باشه بعضی چیز ها و کارها فقط مختص رفیقه نه خواهر و نه برادر ، هرچقدر هم با اعضای خانوادت مثل یک رفیق باشی ولی نیاز داری یکی باشه تو زندگیت که هیچ نسبتی باهات نداشته باشه جز اینکه رفیقت باشه.
آناگاپسیس(Anagapesis):
وقتی که هیچ محبتی نسبت به کسی که زمانی او را دوست داشتید حس نمیکنید.