برخلاف ظاهر شوخ، مهربون و اجتماعی که تو مجازی دارم، تو زندگی واقعیم آدمی کاملا منزوی و درون گرا هستم، و ترجیح میدم صبح تا شب تو تختم و زیر پتوم بمونم و به فیلم و سریال دیدن بپردازم و آهنگ گوش کنم و حتی کلمهای با کسی صحبت نکنم.
بعضی وقتا میشینم به گذشته نگا میکنم میبینم چقدر برای آدمای بیهوده وقت گذاشتم، چقدر ناراحتم کردن و به روی خودم نیاوردم، چقدر دلمو شیکوندن و بخشیدم، چقدر باعث شدن از خودم و شخصیتی که دارم بدم بیاد، چقدر از سادگیم ضربه خوردم و حالا همین آدما میگن چقدر عوض شدی، دلیل عوض شدن آدما، خوده آدمان...
میگن آخرین فکری که قبل از خواب میکنید همون چیزیه که تو طول روز ازش فرار میکنید و اولین چیزی که صبح چشم وا نکرده بهش فکر میکنید همون چیزیه که دنبالشید،من چجوری میتونم هم دنبالت باشمو هم ازت فرار کنم؟:)
تو که نباشی نه نفس من بند میاد، نه دنیا تاریک میشه، خندههای منم قطع نمیشه. اما خب نبود تو درست مثل بهار بدون بارونه، مثل خیابون ولیعصر بدون درختاش، هندونه بدون گل وسطش، جاده شمال بدون قمیشی، مثل ادبیات بدون شعره. میدونی وقتی نیستی همه چی هست، خوشیها پر نمیکشه ولی اون آخیش آخر خوشحالیها نیست، انگار که پای همه چی هست اما لنگ! خلاصه که از نبودن تو نمیمیرم، یعنی راستشو بخوای این روزا هیشکی از نبود یکی دیگه نمیمیره، اما یه نبودنهایی با خودش کیف دنیا رو برمیداره و باخودش میبره، همین.
وقتی یکی بیاد دستتُ بگیره از زمین بلندت کنه؛بهت اُمید بده از همه مهمتر بهت عشق بده و بعدش
بهت بفهمونه که اُمید دادنش واهی بوده؛ چه حسی داری؟..
آدمها ترسناکن.
احساساتی که به آدمها منتقل میکنم برام ترسناکه.
اعتماد کردن بهشون و کارایی که میکنن ترسناکه.
حتی محبت کردناشون ،حرف زدناشون،
نگاهاشون ،اشتباهاتشون ،افکارشون ترسناکه.
تا جایی که بتونم ازشون دوری میکنم و از فاصله ای که برای خودم معین کردم براشون دست تکون میدم.