انگاری از یه پرتگاه افتاده باشم وسط راه یه تیکه از لباسم گیره کرده به شاخه ی خشک شده ی درخت نه میتونم خودمو نجات بدم نه میوفتم خلاص شم.
نمیتونم حرف بزنم، انگار یه سد جلوی مغزم ساخته شده که جلوی بیرون اومدن کلمههارو میگیره، دامنه ی لغاتم در حدی که زنده بمونم کار میکنه.
توانایی حرف زدن با هنر رو از دست دادم، توی دنیای واقعی اگر بیشتر از پنج جمله از دهنم بیاد ذهنم آشوب میشه و یهو دهنم قفل.
وقتی میبینم بقیه میتونن حرف بزنن، وقتی میبینم بقیه درک میشن، وقتی میبینم بقیه وجود دارن ولی من نمیتونم وجود داشتن خودم رو نشون بدم حالم بد میشه.
وقتی هم که بقیه متوجه وجود من میشن حالم بد میشه.
حال من اینجا وایساده و هزاران بهونه داره برای بد شدن، ولی دریغ از یک سرنخ که چهطور میتونم خوبش کنم.
باد مارا خواهد برد
سخته اینکه بخوای حرفای توی دلتو توی دلت نگه داری و اون وقتی که باید بزنیشون نزنیشون. من تو زندگیم زی
+دوسش نداری؟
-دارم.
+پس چرا دیگه براش نمیجنگی؟
-راستش چند وقتيه كه فهمیدم فقط دوست داشتنِ من چیزی رو عوض نميكنه.
-امیر
هر وقت دلت گرفت بیا پیشم فیلم میذارم ببینیم، برات شیرکاکائو میخرم، میبرمت دور دور، بغلت میکنم و دوتایي گریه میکنیم تا خالي شي، من حرف و دلداري هاي چرت و الکي بلد نیستم همینارو بلدم.
انگار یکی آخرین تیکه پیتزامو خورده،
وسط جاده بنزین تموم کردم،
شهاب سنگی که همه ديدنو من نديدم،
بستنیم افتاده رو زمین،
گوشیم افتاده صفحش شکسته،
رفتم فرودگاه پاسپورتمو جا گذاشتم،
همه تولدمو یادشون رفته،
پامو با جوراب گذاشتم یه جای خیس،
یه گوش هندزفریم کار نمیکنه،