باد مارا خواهد برد
I just wanna run away؛
Winter is gone, But i dont See Spring؛
بهش گفتم میشه بنگری؟
گفت بفرما!
گفتم نه از اونا که بقیه رو مینگری نه!..
میشه دلبــرانه بنگری؟
گفت برو بابا! رفت با یارو جدیدیه...
-رادیو چهرازی🌱
-جوان اولِ آسایشگاه بودیم تا دلبــر اومد؛
گفتیم خب منطقیه دیگه یه خانومی با این کمالات؛
بافتنی، لاکِ قرمز خوشگل عینِ ماه،
مام که اونجور…
باید عاشقش شیم دیگه!
اومد قبلِ اینکه سلام کنه گفتیم
شمایلت چه نیکوست
خندید؛ گفت مالِ شما بهترِ…
رفت.هفته ی بعد باز دیدیمش گفتیم اسمت چی بود؟
“گفت دلبــر که جان فرسود از او..„
گفتیم مگه توام بلدی؟ گف اسممه
رفت..
«عینِ رفتنِ جان از بدن دیدم که جانم میرود..»
"لیفون سیسیته": لغتی است در ادبیات فرانسه به معنی آدمی که بخاطر دلتنگی زیاد توان هر حرکتی رو از دست میده.
من آدم حرف زدن نیستم
حتی وقتایی که میخوام حرف بزنم نمیتونم
هر بار شروع میکنم به کندن یه قبر جدید برای دفن کردن و گرفتن مراسم ختم برای حرفام
غریبه فکر میکنی کندن قبر برای حرفای خودت کار راحتیه؟
نیست
خستگی کندن مدام این قبر ها آدمو تا پای مرگ میبره
ولی من هر بار داوطلبانه این رنجو به جون میخرم.
شاید باورتون نشه من از خودم توقع دارم ظاهر زیبایی داشته باشم، همه کتاب هارو خونده باشم، همه اهنگارو گوش کرده باشم، با استعداد و باهوش باشم، روابط اجتماعی بالایی داشته باشم، کار کنم ورزش کنم و با دوستام وقت بگذرونم، دوست دارم برای اهدافم تلاش کنم و زندگی کنم ولی بعضی وقتا حتی نمی تونم از تختم بیام بیرون.
مغز من در بهار:
مهم نیست در چه مکان و زمان و حال روحی قرار داریم، ما تحت هر شرایطی باید بخوابیم، ما فقط می خوابیم، چیزی جز خواب وجود نداره، درود بر خواب، زنده باد خواب، فقط خواب، خواب، خواب، خواب.
یه جایی خوندم نوشته بود:
“به چشم همه دختر قوی و محکمی بودم، به جز اون. اون از منی که همه قوی دیده بودنش یه دختر بچه ی لوس داشت، یکی که همه غم و بی حوصلگیاش، غر زدناش، کوچکترین ذوق کردناش، شادیاش، ترساشو همه می برد پیش اونُ مثل یه راز بهش می گفت حالا که اون ازم دور شده و مجبورم جلوی اونم خودم رو قوی و شجاع نشون بدم، به کی پناه ببرم؟”
خیلی فکت و قشنگ بود.
کافه های نرفته، کتاب های نخوانده، فیلم های ندیده، آهنگ های گوش نداده، حرف های نزده؛ ما پر از کارهای نکردهایم.