روزی که قصهتون باهاش به سر رسید، کتابشو بذارید یه گوشه خاک بخوره، یا پاره پورهش کنید. هرچقدر ورق بزنید مرور کنید ته داستان عوض نمیشه.
مودی بودن اینطوریه که در عین حال میخوای کسی باهات حرف نزنه اما میخوای ینفر باهات حرف بزنه و درکت کنه
دوست داری گله کنی و غر بزنی اما پشیمون میشی
دوست داری بخندی اما گریه میکنی
دوست داری بخابی ولی تا صبح بیداری
دوست داری تلاش کنی ولی همه چیو میسپاری به سرنوشت
دوست داری زل بزنی تو چشاش و هیچ حرفی نزنی ولی توقع داشته باشی اون بفهمه نگات چی میگه
یه آدم مودی زیاد فکر میکنه و برنامه میریزه اما به هیچکدوم عمل نمیکنه و یهو ی تصمیم جدید میگیره
یه مودی موقع عصبانیت نمیفهمه چی میگه اما بعدش خیلی پشیمون میشه
یه آدم مودی بدون کمک کسی نمیتونه تصمیم درست بگیره
نه میفهمه دلش چی میگه نه عقلش
آخرشم یکاری انجام میده که نمیدونه پشیمون باشه یا خوشحال!
و من همون مودیِ خود درگیرم که هنوز نمیدونم از زندگی چی میخام!
یه تئوری هم هست که میگه:
آدمایی که همیشه سعی میکنن همرو خوشحال کنن؛خودشون خوشحالی رو خیلی کم تجربه کردن.
کاش میتونستم خودمو بسته بندی کنم و بزارم تو یه جعبه ته کمد، ترجیحا هیچ کسم از نبودم با خبر نشه و ناامید شن ازم منم ده سال دیگه وقتی همه چیز درست شد چشمام و باز کنم و برگردم.
اتاق من تنها جایی که میتونه یه مرز بزرگ بین خودم و اون آدمای بیرون درست کنه.
آخرین حرف هایم را زده بودم مابقی را هم در گوشه ای دفن کردم.
این تنها چیزی بود که از او انتظار داشتم.
خواستار این بودم که مرا در گذشته ی کذایی ام رها کند و هرگز از من انتظار فراموشی آنچه که در وجودم بود را نخواهد.
ولیکن گوش های شنوا هیچ زمان سهم من نمیشد، آدمها فقط و فقط بنا را به لجبازی گذاشته بودند زیرا که قسم بر این خورده بودند که گوش هایشان را بگیرند، دهانشان را باز کنند و هر چیز که در ذهن داشتند را بگویند.
بله...
این تنها چیزی بود که مرا نصیب شده بود.
و خب میدانی دیگر همه ی ما محکوم به آنچه بودیم که بر وفق مرادمان نیست و روال تا انتها همین است و بس.
من یه فلجم.
یکی که هر چی میشه فقط نگاه میکنه.
نه میتونه درست کنه چیزیو
نه میتونه تغییر بده؛ نه موقعیتشو نه شرایطش رو .
یکی که حتی اگه برای عزیزاش هم اتفاقی بیوفته
کاری از دستش بر نمیاد.
نمیتونه کسیو از زندگیش بندازه بیرون ٫
نمیتونه دست اونی که میخاد رو بگیره بگه بمون و براش حرفای قشنگ بزنه.
فقط نگاه میکنه.
فقط “میتونه” نگاه کنه.
نه اینکه نخاد ؛ نمیتونه
کسی بخاد ترکش کنه میکنه ، اونیم که بخاد میمونه .
ولی کی با یه فلج میمونه؟
درد از اونجایی شروع شد که من رفتم توی اتاقم و کسی نیومد دنبالم.
کسی نفهمید توی اتاقم چخبره، نفهمیدن چقدر دارم گریه میکنم، نفهمیدن نیاز به آغوش دارم.
نفهمیدن و فکرکردن حالم خوبه،نفهمیدن و فکر کردن میتونم درستش کنم، نفهمیدن،نفهمیدن،نفهمیدن و یهو شاکی شدن.