حس میکنم همه چیز غیر واقعیه.مثلِ این میمونه که تو خوابم گیر کردم و میدونم که این یه خوابه و هی منتظرم تا یکی بیدارم کنه،تکونم بده و بگه بلند شو صبح شده.ولی اون صبح هیچ وقت نمیاد و من مثلِ همیشه کارای روزانمو انجام میدم و با همه میگمو میخندم اما در آخر،حس میکنم که اینها بالاخره تموم میشن و یه روز که از همه چی خسته شدم بهترین لباسمو میپوشم و میرم بالای یه ساختمون و تموم.شاید اون موقع بالاخره از خواب پاشم شاید هم نه.شاید یه نور بیاد و دستمو بگیره یا شاید اصلا دیگه منی وجود نداشته باشه.
من آدمای زیادی رو از دست دادم. موقع رفتنِ همشون سردم شد دست و پام یخ کرد و حالت تهوع گرفتم و دلم لرزید حس میکردم داخلِ مغزم یه جنگی رخ داده و هیچکس قرارنیس ازش سالم بیرون بیاد. موقع رفتن تک تک آدمای زندگیم آهنگ غمگین گذاشتم و رفتم زیر پنجره اتاقم و پتو رو دورم پیچیدم تا شاید گرم شم و دلم کمتر بلرزه همیشه هم وقتی مامانم از سرکار میومد میگفتم
"مامان تموم تنم درد میکنه،دارم میمیرم"
هربار مطمئن بودم که دارم میمیرم.
نمردم؛ولی هر آدم یه تیکه از قلبمو با خودش برد الان فقط یه مقدار کمی از قلبم باقی مونده آخرین نفری که بره این مقدار کمم میبره با خودش و من برای آخرین بار میرم زیر پتو و میگم:
مامان من مُردم!
- از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم.
هی نگاش کردیم، نشستیم روبروش،
هی از دور پاییدیم، واسش زیرلبی دوبیتی گفتیم،
رفت و اومد کردیم، طنز پارسی انداختیم در جلوت و خلوت،
راه رفتیم رو ریل ِ نی لبک ِ مهره های پشت،
کودکان توامان آغوش خویش وقتی کسی حواسش نبود.
تو گرما، سرما، شبان و روزان،
پشت خط موزائیکا، جلو شمشادا،
وایساده خوابیدنا، نیمه شبا،
قمر ها، عقرب ها،
دو سیگار یه کبریتا.
تو رم خیلی اسیر کردیم، باس ببخشی.
اما نحسی افتاده بود.
هرچی آب می جُستیم تشنگی گیرمون میاومد.
واسه چی؟ تو فهمیدی؟
+ والا منم نفهمیدم...
_رادیو چهرازی🌱
من بدون تو مثل آسمونِ بدون ابر و ستارم
من بدون تو مثل دریایِ بدون ماهی ام
من بدون تو مثل بهارِ بدون بارونم.
من بدون تو مثل شیرکاکائویِ بدون پچپچام.
من بدون تو مثل آجیلِ بدون پستهام.
من بدون تو مثل شیرکاکائویِ بدون شُکلاتم.
من بدون تو مثل ماکارونیِ بدون تهدیگه سیبزمینیام.
من بدون تو مثل پاستایِ بدون سُسِ آلفردوام.
Just before you think that nobody loves you, remind those people who have sacrificed everything to be with you.
میاد خونه ، غماشو در میاره اویزون میکنه.
نگاهی به دور و بر میکنه٫ دیوارا بهش سلام میکنن و خودش به خودش خسته نباشید میگه.
گشنه اس.
پشت میز میشینه بغضاشو میخوره .
پا میشه تلویزیون رو روشن میکنه , رو یه مبل میوفته .
سردرد کتف درد و گردن خشک شده یار و یاور همیشگیش ٫ کنارش میوفتن .
خاطراتشو پلی مبکنه؛ کانال به کانال ، دونه به دونه و ریز به ریز همه اون فیلما رو میبینه.
حالت تهوع میگیره؛
میره و حماقتاشو بالا میاره
کار هر روزه
انگار این حماقتا باهاش یکی
شده.
راه میره محکم
انگار میخاد بگه دیوارا میبینین؟ من مثل همیشه محکم راه میرم
دو قدم بعدش
میوفته ,همونجا دراز میکشه و به سقف نگاه میکنه
نیشخند.
نفس میکشه . با خودش میگه
«هنوز» نفس میکشه .
:یعنی میرسه روزی که منم بمیرم؟ واقعیِ واقعی؟
خیال میاد؛ میشینه کنارش
و سرشو میگیره میزاره رو پاهاش .
نگاهش میکنه ٫
میفهمه سردرد داره و نوازش میخاد؛
اروم موهاشو نوازش میکنه .
و بالاخره همونجا خوابش میبره.
آخرین باری که کنارت نشسته بودم و تو برایم میخندیدی را درست یادم نیست.
اما به خوبی یاد دارم که چطور نگاهم میکردی و از زیبایی های غروب میگفتی.
حتی بعد ها که تو را در آغوش میگرفتم. احساس میکردم از من شده ای در وجود من.
به راستی که آخرین آغوش را، آخرین لبخند و نگاهت را به یاد ندارم.
تنها نمیدانستم در آینده چه خوابی برایمان دیده اند.
و حالا بگو برایم، زمان آن کجاست.
آخر این دقایق بر من بسیار سنگین اند و من بر این امیدِ ناامیدی ها محکومم.
گمانم بعد از آخرین غروب کنارم باشی و خب این سیصد و پنجاهمین روزی است که آفتاب غروب نکرده است از من.
الان به نقطه ای از دیونگی رسیدم که با چشمای تارُ بغض کرده میشینم یه دور چتامونو میخونم ، به اون قسمت خوباش از ته دل میخندم ، باز میرم از اول میخونم و باز اون قسمت خوباش از ته دل میخندم.