eitaa logo
باد مارا خواهد برد
2هزار دنبال‌کننده
739 عکس
74 ویدیو
1 فایل
غم. دردِ خاموش. زخم‌هایی که جوانه می‌زنند. تن و روحِ آگاه، در مرز باریکِ بودن و نبودن. جاری در سایه‌ها، پذیرای تلخیِ جهان، و همچنان بودن تا سر حد ممکن.
مشاهده در ایتا
دانلود
میاد خونه ، غماشو در میاره اویزون میکنه. نگاهی به دور و بر میکنه٫ دیوارا بهش سلام میکنن و خودش به خودش خسته نباشید میگه. گشنه اس. پشت میز میشینه بغضاشو میخوره . پا میشه تلویزیون رو روشن میکنه , رو یه مبل میوفته . سردرد کتف درد و گردن خشک شده یار و یاور همیشگیش ٫ کنارش میوفتن . خاطراتشو پلی مبکنه؛ کانال به کانال ، دونه به دونه و ریز به ریز همه اون فیلما رو میبینه. حالت تهوع میگیره؛ میره و حماقتاشو بالا میاره کار هر روزه انگار این حماقتا باهاش یکی شده. راه میره محکم انگار میخاد بگه دیوارا میبینین؟ من مثل همیشه محکم راه میرم دو قدم بعدش میوفته ,همونجا دراز میکشه و به سقف نگاه میکنه نیشخند. نفس میکشه . با خودش میگه «هنوز» نفس میکشه . :یعنی میرسه روزی که منم بمیرم؟ واقعیِ واقعی؟ خیال میاد؛ میشینه کنارش و سرشو میگیره میزاره رو پاهاش . نگاهش میکنه ٫ میفهمه سردرد داره و نوازش میخاد؛ اروم موهاشو نوازش میکنه . و بالاخره همونجا خوابش میبره.
آخرین باری که کنارت نشسته بودم و تو برایم میخندیدی را درست یادم نیست. اما به خوبی یاد دارم که چطور نگاهم میکردی و از زیبایی های غروب میگفتی. حتی بعد ها که تو را در آغوش می‌گرفتم. احساس میکردم از من شده ای‌ در وجود من. به راستی که آخرین آغوش را، آخرین لبخند و نگاهت را به یاد ندارم. تنها نمی‌دانستم در آینده چه خوابی برایمان دیده اند. و حالا بگو برایم، زمان آن کجاست. آخر این دقایق بر من بسیار سنگین اند و من بر این امیدِ ناامیدی ها محکومم‌‌. گمانم بعد از آخرین غروب کنارم باشی و خب این سیصد و پنجاهمین روزی است که آفتاب غروب نکرده است از من.
الان به نقطه ای از دیونگی رسیدم که با چشمای تارُ بغض کرده میشینم یه دور چتامونو میخونم ، به اون قسمت خوباش از ته دل میخندم ، باز میرم از اول میخونم و باز اون قسمت خوباش از ته دل میخندم.
ولی من وقتی نتمو روشن میکنم و میبینم تکستی ازت نمیاد دلم میخواد گوشیمو بکوبم تو دیوار‌
گویی که انگار قلبم خورد شده بود و مغزم متلاشی جسمم فلج و روحم مُرده. این من بودم جلوی آیینه،هیچکس! یک پوچ خالص و ناتوان.
صبح شد لباس هایش را پوشید ، لبخند زد ، قدم به بیرون گذاشت، لبخند زد ، سلام کرد ، لبخند زد ، سلام کرد، لبخند زد ، بغض کرد، لبخند زد ، قدم زد ، لبخند زد ، لبخند زد ، بغض کرد ، کارهایش را انجام داد، قدم زد ، به خانه سلام کرد شب شد جنازه اش در حمام پیدا شد.
تقصیر تو نیست. من خودم با دستای خودم همه چیز و خراب کردم. بعد وایسادم و نگاه کردم به خرابه ها، به شکسته ها، به دستام که به خون تو آغشته شده بود. همونجا بود که فهمیدم دیگه هیچ چیز وجود نداره برای اینکه بتونه به فاصله بین من و تو پایان بده. همونجا بود، که دیگه تصمیم گرفتم خودم و خودت و ترک کنم و برای همیشه برم و برگردم به جایی که بهش تعلق دارم. شاید اینجوری برای همه بهتر بود اینکه دیگه هیچوقت وجودم حس نشه.
بعضی وقتا دلم میخواد اتاق خوابمو بغل کنم بهش بگم: مرسی واقعا ازت ممنونم که همیشه بودی ، ازت ممنونم که تو اون شبای لعنتی که هیچکسو نداشتم تو یه آغوش بزرگ برام بودی، مرسی که پای تک تک اشکامو حرفام نشستی به نظرم اگه تو آدم بودی بهترین آدم زندگی من میشدی
سلام من درباره روزی که گذرونم با کسی حرف نمیزنم، درباره بی میلیم به غذام با کسی حرف نمیزنم، درباره بحث هایی که میکنم با کسی حرف نمیزنم، درباره اتفاقاتی که برام میفته با کسی حرف نمیزنم، از حرصی که گَه گُداری میخورم با کسی حرف نمیزنم و .. به جاش با خودم حرف میزنم، به جای دوتامون. به طرف اون روی بی حوصله درونم پناه گرفتم تا برگردی .
باد مارا خواهد برد
ما درحالی که غمگین بودیم، دیگران رو تسلی دادیم، درحالی که شکست خورده بودیم به دیگران امید دادیم، درح
چرا شبای بهار اینجوریه؟ دلت میخواد یکی بکِشتت توی بغلش شب تا صبح بیدار در سکوت کامل و نور کم با زیر صدای نفس هاتون فقط و فقط و فقط بغل هم باشید، همین. -سجاد ابطهی
ایست قلبی فقط اونجاش که سرتو بلند میکنیو میبینی اونم داره نگات میکنه.