دستاشو قفل کرد پشت گردنش و به رو نگاه کردو گفت: ببین؛بسه!بسه نقش بازی کردن.
بسه ادای خوبارو در آوردن.
بسه خودمو گول زدن.
ببین من واقعا نیاز دارم برم داد بزنم،از ته دل داد بزنم بگم خوب نیستم،داد بزنم بگم دیگه نمیتونم.
اما خب کی اهمیت میده؟
پس بهتره سکوت کنم.
پر از حس عصبانیت و نفرتم
از چی و از کی نمیدونم
ولی حتی نمیتونم خالی کنم خودمو
حتی کسی هم ندارم بشینم جلوش بگم حرفامو
حتی تایپ کردن واسه خودم هم آرومم نمیکنه
چقد همه چی اوکیه تو زندگیم!
هدایت شده از "اوپال؛ 𝗈𝗉𝖺𝗅″
همسایهها و غیرهمسایهها گرامی.
نظرتون چیه وایب منو با یه عکس/فیلم بگید؟
متچکرمممم.