ولی اگه تصمیم بگیرم از کسی فاصله بگیرم اونقدر آروم و
بی سرو صدا کمرنگ میکنم خودمو و در عین حرف زدن باهاش دور میشم که نفهمه کی رابطشو با من از دست داده
they were part of their destiny, but it was as if each of them came from a different world.
حسه بچهی رو دارم که رفته قایم شه تا پیداش کنن، ولی شب شده و هچکسی یادش نیوفتاده که پیداش کنه.
من اینجوریم که وقتی غم میاد تو بدنم ؛
حل میشه تو خونم،تکثیر میشه تو تک تک سلولای بدنم
همه چیو علیه بدنم تنظیم میکنه
و در آخر تبدیل میشه به یه لبخند رو لبم
شایدم یه قطره اشکه پنهونی که زود پاک میشه
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم.
_فاضل نظری
لحظه هایی هست تو زندگی که هممون زانو میزنیم گوشه اتاق بهم ریختمون و چشمامونو میبندیم و همه حماقت ها اشتباهاتمون تو مغزمون رژه میرن
صداها تو ذهنمون انعکاس پیدا میکنن
دوست داریم اون لحظه رو از تمام وجود بالا بیاریم
نه میتونیم فرار کنیم
نه توان ادامه دادن رو دادیم
فقط میتونیم خیره شیم به دیوار اتاق.